#شاه_شطرنج_پارت_182

لبخند بي جاني مي زنم و تنم را به ميز پشتم مي چسبانم.
- حال ندارم.
بازويم را مي گيرد و مرا به طرف خودش مي کشد. بوي عطرش اذيتم مي کند.
-حال نمي خواد که. ببين، به همين راحتيه!
ناي دست و پا زدن هم ندارم. سر همچو سنگم را روي سينه اش مي گذارم. صداي قلبش به گوشم نمي رسد!
-چرا اين قدر خودت رو اذيت مي کني؟ اين همه کارمند استخدام کردي واسه چي؟ تو که خودت يه تنه داري کارا رو انجام مي دي!
نگاه مي کنم؛ به معادله مجهول و پيچيده رو به رويم! با کف دست، سينه اش را فشار مي دهم و عقب مي روم. پشت ميز مي نشينم. دوباره مهره ها را جا به جا مي کنم. ميز را دور مي زند و کنار مجسمه مي ايستد.
-فکر مي کني مي توني منو شکست بدي؟
لحظه اي نفسم قطع مي شود و قلبم نمي تپد. سرم را بالا مي گيرم. با سر به صفحه اشاره مي کند و مي گويد:
-شطرنج رو مي گم!
نفسم باز مي گردد. با دست همه مهره ها را واژگون مي کنم.
-شايد!
مهره سفيد افتاده در تاج سياه را بر ميدارد و سر جايش مي گذارد.
-پس يه روز که حال داشتي امتحان مي کنيم! روزي که بتوني به جاي پرت کردن مهره ها، با سياست، يکي يکي حذفشون کني!

romangram.com | @romangram_com