#شاه_شطرنج_پارت_181
-کارمندات رفتن؟
دست دراز مي کنم و شاه سفيد را بر مي دارم.
-آره، تنهام.
-باشه. ميام اون جا. فعلا!
تمام توانم را براي شکستن مهره پلاستيکي به کار مي گيرم اما بي فايده است. دستم را بالا مي برم. با تمام قدرت پرتش مي کنم. درست توي تاج مجسمه سياه فرود مي آيد. لعنتي!
در ورودي بسته مي شود. بوي ديوان مي پيچد. چشمانم را به زور باز نگه مي دارم. چرا اين قدر پلک هايم سنگين است؟
-خوش اومدي!
صدايم هم گرفته!
او مرتب است. آراسته، سرحال، شارژ. بيچاره من، بيچاره سايه!
با پشت انگشت اشاره اش، تيغه بيني ام را لمس مي کند.
-همين؟
با استفهام نگاهش مي کنم. آ*غ*و*ش مي گشايد.
-نمياي ب*غ*لم؟ از ديشب نديدمتا!
آخرين کاري که در حال حاضر مي توانم انجام بدهم رفتن در آ*غ*و*ش پسر احتشام است. حتي اگر ...
romangram.com | @romangram_com