#شاه_شطرنج_پارت_175

کف دست چپش را روي ساعد راستش مي کشد و مي گويد:
-مي خوايم به هم اعتماد کنيم ديگه. مگه نه؟
بلند مي شود و کاپشنش را در دست مي گيرد.
-اگه من به اعتمادت خيانت کردم، مختاري هر تنبيهي خواستي در نظر بگيري. حتي از يه بارشم گذشت نکن. خوبه؟
مقابلش مي ايستم و پيراهن چروک شده اش را مرتب مي کنم. دستش را روي گونه ام مي گذارد. صدايش قاطع و محکم است.
-منم همين کارو مي کنم. ديگه حتي يه بار هم گذشت نمي کنم!
به چشمانش زل مي زنم. هيچ اثري از شوخي وجود ندارد!
****


فدايي کلافه و عصبي در اتاق قدم مي زند.
-وضع ماليمون خيلي خرابه سايه. هيچ کدوم از چکا پاس نشدن؛ حتي يه دونشون. از اون طرف کارخونه ها واسه وصول پولشون به ما فشار ميارن. حقوق اين ماه بچه ها رو هم نداديم. اگه اين طوري پيش بره نمايندگي همين سه چهار تا کارخونه رو هم از دست مي ديم.
خودکار فيروزه اي رنگ را بين انگشتانم مي چرخانم و مي گويم:
- به نظرت عجيب نيست که از بين بيست و هفت داروخونه، حتي يکيشون هم چکش رو پاس نکنه؟

romangram.com | @romangram_com