#شاه_شطرنج_پارت_174
روي مبل مي نشيند و سرش را ميان دستانش مي گيرد.
-طفلي مادرم، چقدر زجر کشيد. اين همه سال تحمل کرد و دم نزد. سن و سالي نداشت ولي درد و مرض، تا دلت بخواد! مسبب همشم بابام بود. باباي بي معرفتم!
انگشتانم را در هم حلقه مي کنم و مي گويم:
-با همه اينا هنوزم کنارشي!
آه مي کشد.
-اولين قهرمان زندگي هر پسري، پدرشه! واسه منم همين بود. شايد ديگه اون حس قوي رو بهش نداشته باشم اما پدرمه. چطور مي تونم بي خيال اين رابطه خوني بشم؟ پدرمه سايه. چه بد، چه خوب، پدرمه!
سرش را بالا مي گيرد.
-ما نمي تونيم پدر و مادرمون رو خودمون انتخاب کنيم. شايد اگه انتخابي در کار بود من هيچ وقت سراغ اميرعلي احتشام نمي رفتم اما الان ديگه نميشه کاريش کرد. درسته همه چيم ازش جداست ولي با همه بدياش بازم دوسش دارم!
دهانم بسته مي شود؛ براي هر حرفي، هر حرف اضافه اي! لبخندم، طعم زهر مي دهد. آرام مي گويم:
-مي دونستي خيلي شبيه پدرتي؟
لبخند او هم تلخ است.
-آره، همه ميگن.
با انگشتر ساده دستم بازي مي کنم و مي گويم:
-اگه تو هم مثل اون خائن از آب در بياي چي؟
romangram.com | @romangram_com