#شاه_شطرنج_پارت_173
صورت خيسم را به پيراهنش مي مالم. صدايش سکوت يک ساعته را مي شکند.
-من حال تو رو درک مي کنم. خود من هنوز نتونستم به خاطر مرگ مادرم، اميرعلي احتشام رو ببخشم. هنوز نتونستم اشک هايي رو که مادرم هر شب و هر روز به خاطر بي وفايي هاي شوهرش مي ريخت، فراموش کنم. هنوز مرگش کاب*و*سمه. هنوز دردش تو دلمه. پس فکر نکن نمي فهممت. مي فهمم. مي دونم از دست دادن کل اعضاي خانواده تو فاصله دو، سه سال چقدر وحشتناکه؛ اونم واسه يه دختر نوجوون. مي دونم اون طور بي رحمانه ترک شدن، از طرف کسي که دوستش داشتي چقدر عذابت داده. منم آدمم. درک دارم. شعور دارم. احساس دارم اما پدرم رو خيلي بهتر از تو مي شناسم. نمي خوام قرباني بعدي خودخواهيا و زياده خواهياش تو باشي. اون اگه پاي پول و شهرت در ميان باشه، حتي منو هم از سر راهش بر مي داره. واي به حال تو!
در دلم مي خندم. هه! خبر نداري!
-مي خوام از پدرم دور بموني. در عوض منم اونو از تو دور نگه مي دارم و نمي ذارم اذيتت کنه. خودت رو با اون درگير نکن. يه جاهايي ديگه هوش و استعداد به کار نمياد. تو اين کشور، روابط به ضوابط حکومت مي کنن و پدر من از اين نوع روابط خيلي بيشتر از تو داره. تا الان جلوت کوتاه اومده؛ چون از طريق تو، دنبال رسيدن به يه سري اهدافه اما معلوم نيست از اين به بعد چي بشه. تو يه دختر تنها و بي پناهي. زياد پا تو کفشش کني، راحت حذفت مي کنه. فکر نکن شکستش دادي. اگه قرار باشه هر تازه کاري بتونه از پس يکي مثل احتشام بربياد که سنگ رو سنگ هيچ شرکتي بند نميشه. من فقط نگرانتم. نگران خودت. حيفي! تو با اين همه جسارت، با اين هوش سرشار، با اين شجاعت و مديريت قوي، حيفي! نمي خوام از دست بري!
باز در دلم مي خندم. سرم را بالا مي گيرم و مي گويم:
-تو چطور با مرگ مادرت کنار اومدي؟ چطور تونستي که من نمي تونم؟
دستش را از بازوي من برمي دارد و بلند مي شود.
-کنار نيومدم. هنوزم که هنوزه جاي خاليش عين خار تو چشمم مي شينه اما چه من بخوام، چه نخوام، زندگي ادامه داره. منم مثل همه کسايي که عزيزي رو از دست دادن تا يه مدت سياه پوش بودم و بعد زندگيمو از سر گرفتم. زخم دلم خوب نشده اما چاره اي به جز تحمل ندارم.
با احتياط و آگاه از سياست هاي انگليسي اش مي پرسم:
-پدرت بهش خيانت مي کرد؟
صورتش سخت مي شود. روح از نگاهش مي رود.
-هر لحظه! خيلي سعي مي کرد پنهاني باشه اما کدوم زنيه که خيانت شوهرش رو نفهمه؟ ولي وقتي که متوجه شد که مادرم همه ثروتش رو به نام من کرده و چيزي واسه باختن نداره، همه چي رو علني کرد. آخرشم، با يه زن ديگه ازدواج کرد و مادر بيچاره من در به در شد!
موهايش را چنگ مي زند.
-تا يه سال قبل از فوتش، از هيچي خبر نداشتم ولي قلب مريضش طاقت نياورد و از ترس اين که نکنه ديگه منو نبينه خبرم کرد.
romangram.com | @romangram_com