#شاه_شطرنج_پارت_172

پلک مي زنم. اشک مي ريزم. چشمانم تار است اما نگاهم لحظه اي صورتش را ترک نمي کند. مچم را رها مي کند و دستش را روي صورت ترم مي گذارد. مردمک هاي روشنش، سرگردان و خسته، چهره ام را کنکاش مي کنند. باز پلک مي زنم. باز اشک مي ريزم. قطره شفاف را با نوک انگشتش مي گيرد و روي لبش مي گذارد. صدايش خش دار شده.
-آخه قربون اون چشماي خوشگلت برم ...
سرم را در آ*غ*و*ش مي کشد.
-گريه نکن. فقط بگو باشه!
هق مي زنم.
-بگو عزيزم. بگو تا دنيا رو واست گلستان کنم!
پيراهنش را توي مشتم مي فشارم.
-بگو خوشگلم. بگو جونم بالا اومد.
گفتنش حماقت است، اشتباه محض است، اما از ته دل مي گويم:
-باشه!
انقباض تنش از بين مي رود. تمام اندامم در آ*غ*و*شش جا مي شود. هنوز پيراهنش در مشتم است. کم کم آرام مي گيرم.
ميان بازوان تو،
امنيتي هست
که ترس را زيبا مي کند!

romangram.com | @romangram_com