#شاه_شطرنج_پارت_170
چند لحظه سکوت مي کند و مي گويد:
-تو که به من دروغ نمي گي؛ ميگي؟
سرم را پايين مي اندازم. وحشت تمام وجودم را احاطه مي کند.
-نه، چه دروغي؟
دستش از حرکت مي ايستد.
-فکر مي کني مي تونيم يه فرصت ديگه به خودمون بديم؟
فکم قفل مي شود.
-فرصت واسه چي؟
حرکت دستش را از سر مي گيرد.
-واسه اعتماد کردن.
کمي عقب مي رود. هر دو دستم را مي گيرد و مي گويد:
-فکرم درگيرت شده. نمي تونم بي خيالت بشم. با وجودي که مي دونم هنوزم داري خيلي چيزا رو از من پنهون مي کني، با وجودي که هنوزم بهت شک دارم و نگران نقشه هاي خطرناک توي ذهنت هستم، اما نمي تونم ازت دست بکشم. مي خوام تو رو واسه خودم داشته باشم. نمي دونم اسمش رو چي مي ذاري. دوست، دوست دختر، هر چي! فقط مي خوام مال من باشي! مي دونم تو هم بي ميل نيستي. مي دونم از اين تنهايي خسته شدي و نسبت به من يه حسي داري، هرچند مبهم و قر و قاطي!
انگار کره زمين، با تمام عظمتش، دور سرم مي چرخد. چشمانم را چند بار باز و بسته مي کنم بلکه دوران مغزم کمي آرام بگيرد. گرماي دستش را روي شکمم حس مي کنم. تاب نمي آورم. دستش را پس مي زنم. صدايش متعجب است.
-سايه؟
romangram.com | @romangram_com