#شاه_شطرنج_پارت_168
-بيا اين جا.
دل دل مي کنم اما نهايتا مي نشينم. دستش را دور شانه ام حلقه مي کند و مي گويد:
-حالا تعريف کن.
پاهايم را بالا مي کشم و به صورت کج روي مبل مي گذارم.
-از چي؟
-از هموني که باعث شده اين قدر به هم بريزي.
چه بگويم؟ چطور بگويم؟
-فقط خستم. دلم يه مسافرت چند روزه مي خواد.
دستش را پايين مي آورد و روي بازويم مي گذارد.
-ما که تازه از مسافرت برگشتيم.
سرم را در حد فاصل مفصل شانه و عضلات سينه اش مي گذارم.
-نه، يه مسافرتي که کار قاطيش نباشه. استرس نداشته باشه.
تبسم محوش را، نديده، احساس مي کنم!
-تو اگه مي تونستي کار و زندگيت رو از هم جدا کني، ديگه مشکلي نداشتيم.
romangram.com | @romangram_com