#شاه_شطرنج_پارت_167

جواب نمي دهم. با هر دو دستش کمرم را مي گيرد و از جا مي کَندَم. دستم را روي سينه اش مي گذارم که از برخوردمان جلوگيري کنم. چشم در چشم مي شويم. از شدت خنده ي کنترل شده اش، کنار چشمش خط افتاده.
-تو انگار زبون خوش حاليت نميشه.
عقبش مي زنم.
-ولم کن امير. حالم خوش نيست. اين قدر سر به سر من نذار.
پيشاني اش را به پيشاني ام مي مالد.
-باشه، من مي رم ولي شامت رو بخور.
از جا بلند مي شود. دلم مي ريزد. آستين تا خورده اش را مي گيرم و مي گويم:
-نرو!
اين بار، لبخند روي لبش از جنس ديگري است.
-شرط داره.
ظرف غذاي مرا بر مي دارد و جوجه را جلوي دستم مي گذارد.
-غذات مال من، تو از اين بخور.
لبخند من هم از جنس ديگري است. هر چند بغض دارم، هر چند زير کوهي از درد خم شده ام اما مي خندم. به لذت اين شام دو نفره! به امنيت حضور کسي، زير سقف کوتاه خانه ام! به گرمي آ*غ*و*ش پر قدرتي از جنس مردانگي! به شوق بودنش؛ حتي اگر کوتاه، هر چند زودگذر!
برايش ميوه مي برم. ضربه اي به تشک مبل، کنار پاي خودش مي زند و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com