#شاه_شطرنج_پارت_166

لقمه اي براي خودش مي گيرد و هنوز قورت نداده مي گويد:
-اووم، خوشمزه است!
کمي صندلي اش را به من نزديک مي کند و آهسته مي گويد:
-درست مثل خودت!
ديگر نمي توانم در برابر نگاهش مقاومت کنم. سر بالا مي گيرم و به چشمانش خيره مي شوم. بغض در صدايم مي شکند.
-اين قدر منو اذيت نکن امير.
ابروهايش بالا مي روند. چين عميقي در پيشاني اش مي نشيند.
-من؟ مگه چي کارت کردم دختر خوب؟
لبم را از داخل گاز مي گيرم. ظرف غذا را کنار مي زنم و سرم را روي ميز مي گذارم. صدايش را نزديک گوشم مي شنوم. هرم نفس هايش، پوست ملتهبم را نوازش مي کند.
-سايه؟
تنم را جمع مي کنم. دلم تنهايي مي خواد. تنهايي با حضور او!
-معذرت مي خوام. خوبه؟
لبش را روي موهايم مي گذارد.
-از کي تا حالا اين قدر نازک نارنجي شدي؟ مي خوام باهات حرف بزنم. حوصلش رو داري يا بذاريمش واسه يه وقت ديگه؟

romangram.com | @romangram_com