#شاه_شطرنج_پارت_165
-واي به حالت اگه يه بار ديگه اون موبايل لعنتيت رو جواب ندي.
توي آ*غ*و*شش جا به جا مي شوم. فشار دستش را بيشتر مي کند.
-من هميشه اين قدر روشنفکر و خوش اخلاق نيستم.
آرامش تزريق شده در رگم، با جمله بعديش يکسره اضطراب مي شود.
-احمق هم نيستم؛ اصلا!
خودم را از حلقه دستانش نجات مي دهم. به سمتش مي چرخم. لعنت به اين چشمان هميشه خندان. صدايم مي لرزد.
- تو چه اصراري داري که يه جمله در ميون اعلام کني که به من اعتماد نداري؟ باشه بابا فهميدم. لازم نيست اين قدر تکرار کني.
به اتاق خواب مي روم و بافت مشکي زير پالتويم را با تي شرتي صورتي عوض مي کنم و به هال برمي گردم. ناديده اش مي گيرم و به آشپزخانه مي روم. عصباني ام؛ بيشتر از او، از دست خودم. بي توجه به جوجه کباب خوش رنگ و بويي که روي ميز گذاشته، تخم مرغي در ظرف مي شکنم و مشغول مي شوم. از صداي جلز و ولز روغن به آشپزخانه مي آيد و مي گويد:
-از دست من دلخوري، واسه چي با خودت و شکمت لج مي کني؟
جوابش را نمي دهم.
-سايه خانوم، با شمام!
سرم را بيشتر در گردن فرو مي برم. کاش برود و مرا به درد خودم رها کند. کاش نرود و تا ابد همين طور نرم صدايم کند!
صندلي مشکي را بيرون مي کشد و مي نشيند.
-اجازه هست؟
romangram.com | @romangram_com