#شاه_شطرنج_پارت_164

-خوبي؟
از گريه کردن بيزارم. سريع رو برمي گردانم و مي گويم:
-آره، فقط ذوق زده شدم.
دستانش از پشت، شکمم را در بر مي گيرد. تمام ماهيچه هاي داخلي و خارجي و طولي و عرضي، منقبض مي شوند. صدايش ته خنده دلنشيني دارد.
-مگه چند وقته که شام نخوردي؟
دستم را روي دستش مي گذارم و مي گويم:
-به خاطر غذا نيست ديوونه.
چانه اش را روي شانه ام مي گذارد و با شيطنت مي گويد:
-پس به خاطر چيه؟
سرم را کمي عقب مي برم. او هم سرش را بلند مي کند. چشمانمان در هم گره مي خورد. تمام صداقتم را در نگاهم مي ريزم و مي گويم:
-خيلي وقت بود که کسي نگرانم نمي شد!
لحظه اي خنده از صورتش مي رود اما دوباره برمي گردد. دستانش را بالا مي آورد و روي ديافراگمم قفلشان مي کند. قلبم و ضربه هاي واضحش، درست در تماس با ساعدش قرار گرفته. ب*و*سه آرامي به گردنم مي زند و مي گويد:
-منم خيلي وقت بود که نگران کسي نمي شدم!
ضربان قلبم کند و کندتر مي شود.

romangram.com | @romangram_com