#شاه_شطرنج_پارت_163

-حقم!
صاف نگه داشتن اين شانه ها زير بار اين همه فشار، کار هرکسي نيست! به خودم نهيب مي زنم محکم باش! اما جسم بي روحم ياري نمي کند. اشک در چشم ندارم اما قلبم در خون شناور است. دلم رفتن مي خواهد. فرار از اين همه درد. فرار از اين آدم ها. فرار از خودم. فرار از احساس نوپا اما شديد و کشنده ام!
استارت مي زنم و راه مي افتم. هر چند که نه جايي براي رفتن دارم، نه گوشي براي حرف زدن، نه پناهگاهي براي پناه بردن. موبايلم را چک مي کنم. چشم روي تماس ها و اس ام اس هاي اميرحسين مي بندم و شماره فدايي را مي گيرم.
-چه خبر؟
-همه چي خوبه!
-آزمايشا؟
-جواب دادن!
قطع مي کنم و مي رانم. آسمان هر لحظه تيره تر مي شود. نمي دانم سرماي امسال چرا اين قدر طولاني شده. انگار از همان اول فروردين زم*س*تان بوده! ضبط را روشن مي کنم. فقط براي برهم زدن اين سکوت دردناک اما سکوتي که از درون منشا بگيرد با هيچ صدايي شکسته نمي شود. راهنما مي زنم و به چپ مي پيچم. مقابل خانه مي ايستم. ماشين گران قيمت امير سيلي مي شود و توي گوشم مي نشيند. برق از چشمم مي پرد. سرم را روي فرمان مي گذارم. دستم را روي شکمم! ناله مي کنم:
-آي خدا. آي خدا. آي خدا.
کليد مي اندازم و داخل مي شوم. کنار پنجره ايستاده. دست هايش را پشتش گذاشته و به آن ها تکيه داده. سعي مي کنم نفس بکشم و لبخند بزنم اما مگر نگاه خيره و عميقش مي گذارد؟ حرف زدن هم يادم رفته. کيفم را روي مبل مي اندازم. جلو مي آيد. همان نفس نصفه هم بند مي رود. سر جايم مي مانم. دست هايش را همچنان از پشت، روي کمرش قلاب کرده. فاصله اش با من کمتر از يک قدم شده. الان است که از حال بروم. زبانم را روي لبم مي کشم. نمي دانم چرا اين همه از حالت نگاهش مي ترسم. دستش را بالا مي آورد و شالم را از سرم مي کشد. قلبم ديوانه وار مي زند اما نبايد لو بروم. اجازه نمي دهم! سرم را بالا مي گيرم. ته ريش کوتاهش را لمس مي کنم و مي گويم:
-ببخشيد. امروز خيلي گرفتار بودم. نتونستم جوابت رو بدم.
لبخند مي زند؛ خسته، بي رمق.
-مي دونستم غذا نخوردي. واست شام گرفتم. برو بخور. رنگ به صورتت نمونده.
تمام فشار امروز، تمام فشار اين چند سال، اشک مي شود و توي چشمم مي نشيند. دستش را زير چانه لرزانم مي گذارد و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com