#شاه_شطرنج_پارت_159

-اون شرکت با زحمت من به اين جا رسيده. واسه ترقيش همه کاري کردم. بيشتر از اينا حقمه. خب چه موقعيتي بهتر از اين؟ تو دنبال پيشرفتي، من دنبال حقمم!
سريع مهره ها را در ذهنم مي چينم. لبخند روي لبم مي نشيند. چه ابليس بي وجداني است اين مرد!
-اوکي! پس بذارين پيشنهاد جديدتون رو من بگم. مي خواين شرکت رو از دست پسرتون در بيارين، اونم با کمک من. دست يابي به هوش و نبوغ من توي فرمول سازي و صنعت دارو هم بهونه بود. از اول دنبال همين بودين و با همين نيت هم منو با اميرحسين درگير کردين!
لبخند رضايت روي لبش مي نشيند.
- گفته بودم خيلي ازت خوشم مياد؟
قلبم مي ريزد، با همين يک جمله. سرم را پايين مي اندازم.
-ببين. من راهش رو بلدم. اصلا کار سختي نيست. اگه موفق شي تا آخر عمرت بي نيازت مي کنم.
موبايلم دوباره زنگ مي خورد. به اسمش نگاه مي کنم. دلم مي گيرد. دستم را روي صفحه گوشي ام مي کشم. در دل مي گويم: « خوب شناختيم. افعي خانوم لايقمه. »
به چهره مشتاق احتشام پدر نگاه مي کنم. اس ام اس مي آيد.
-کجايي خانوم؟ دلم واست تنگ شده!
از جدال عقل و احساس، قلبم تير مي کشد! فکم را روي هم فشار مي دهم. آن قدر که صداي سايش استخوان هايش را مي شنوم. گوشي را سايلنت مي کنم و توي کيفم مي اندازم.
انگشتانم را در هم فرو مي برم. به هدف نزديکم، خيلي نزديک!
-پيشنهادتون اغوا کننده است اما من قبول نمي کنم.
وا مي رود. به صندلي اش تکيه مي زند و زمزمه مي کند:

romangram.com | @romangram_com