#شاه_شطرنج_پارت_158
-پس چرا الان اين جايي؟
دستم را روي لبه ليوان مي کشم و مي گويم:
-واسه شنيدن پيشنهادهاي بهتر.
مي خندد.
-نه، خوشم اومد. حواست جمعه.
موبايلم زنگ مي خورد. اسم اميرحسين نقش مي بندد. دلم مي لرزد براي شنيدن صدايش اما ذهنم را منحرف مي کنم و رد تماس مي زنم!
-من منتظرم!
سرش را تکان مي دهد.
-ببين دختر خوب! اين قبري که داري روش گريه مي کني، مرده نداره! در شرايطي که کل اون شرکت و متعلقاتش به اسم اميرحسينه، من هيچ کاري از پيش نمي برم!
از شدت تعجب، ناخنم را توي گوشت دستم فرو مي برم اما آرامش چهره ام را حفظ مي کنم.
-فکر نکنم بدوني اما تمام سرمايه من متعلق به مادر اميرحسين بود. اونم قبل از مرگش همه رو به اسم يه دونه پسرش کرد.
خشم نشسته در چشمانش مي ترساندم.
-در واقع من تو اون شرکت هيچي ندارم به جز چهل درصد از سهامش!
دستش را توي موهايش فرو مي برد.
romangram.com | @romangram_com