#شاه_شطرنج_پارت_157
-سلام جناب احتشام!
مي نشينم و به جذابيت عجيب و غير قابل انکار مرد رو به روبم خيره مي شوم. سعي مي کنم شباهت بي حدش را به امير، ناديده بگيرم اما با هر خنده اش، اميرحسين، زنده مي شود و مقابلم مي نشيند. کمي آب مي خورم. صدايش سکوت را مي شکند:
-خب، چه خبر؟ استانبول خوش گذشت؟
نفرت غل مي زند و تا پشت چشمم مي رسد. سرم را پايين مي اندازم تا موج منفي نگاهم را نگيرد.
-واسه خوش گذروني نرفته بوديم!
حرکت عصبي دستش را حس مي کنم. سرم را بالا مي گيرم. صورتش متفکر و در هم است.
-يعني نتونستي اميرحسين رو رام کني؟
از طرز حرف زدنش چندشم مي شود. کاش مي توانستم خرخره اش را بجوم. چقدر سخت است آرام و خونسرد بودن در مقابل اين شيطان!
-نتونستني در کار نبود جناب؛ نخواستم!
چشمانش را تنگ مي کند.
-عجب! پس قيد سهام شرکت رو زدي!
جواب نگاه پرسشگرش را با نيشخند مي دهم.
-قبلاً هم گفته بودم، سهام شرکت شما، ديگه از ارزش زيادي برخوردار نيست!
دستش را روي سينه اش قلاب مي کند. او هم پوزخند مي زند.
romangram.com | @romangram_com