#شاه_شطرنج_پارت_156

دندان هايم را روي هم فشار مي دهم. مي ترسم؛ از خودم و عکس العمل هاي بي پروايم!
ب*و*سه سريعي روي گونه ام مي زند و مي گويد:
-مي خواي برسونمت؟
سرم را جا به جا مي کنم اما صورتم مماس با صورتش مي شود و دگرگوني حالم را بيشتر مي کند.
-نه، خودم مي رم. تو برو به کارت برس.
راست مي ايستد. بلافاصله دلم تنگش مي شود.
-باشه، شب مي بينمت. بايد حرف بزنيم.
چشمانم را باز و بسته مي کنم. او که مي رود، نفس مي کشم. کاري که تا الان براي حفظ حياتم انجام مي دادم، جان کندن بود!


****


ماشين را پارک مي کنم و پياده مي شوم. قدم هايم استواري سابق را ندارند اما اراده ام همچنان محکم است. روسري را روي موهايم مرتب مي کنم و وارد رستوران مي شوم. بلافاصله موهاي جوگندمي اش توجهم را جلب مي کند. دلم مي لرزد اما دستم نه. جلو مي روم. رو به رويش مي ايستم. سرم را بالا مي گيرم و مي گويم:

romangram.com | @romangram_com