#شاه_شطرنج_پارت_155
لقمه مي گيرم و در دهان مي گذارم.
-صبحونه خوردي؟
سرش را تکان مي دهد.
-آره راحت باش. مي ري شرکت؟
لقمه دوم را در دهانم مي گذارم و مي گويم:
-نه، يه جا قرار دارم.
چشمانش برق مي زنند؛ چشمان هميشه خندانش! با بي تفاوتي مي گويم:
-اون جوري نگام نکن. يه قرار کاريه.
شانه هايش را بالا مي اندازد و مي گويد:
-من که حرفي نزدم.
لعنتي! يعني برايم مهم نيست! بي اراده اخم هايم در هم فرو مي روند. سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-فکر کردم واست مهمه که بدوني.
بغض بي معني و بي جا، گلويم را فشار مي دهد. به آشپزخانه مي آيد و پشت سرم مي ايستد. دستش را روي شانه هايم مي گذارد و خم مي شود. نفسش را حس مي کنم. هم شانه ام مي سوزد، هم پوست صورتم!
-درست فکر کردي. هر چي که مربوط به تو باشه واسم مهمه.
romangram.com | @romangram_com