#شاه_شطرنج_پارت_154
بلندتر مي خندد.
-پس اوني که يه ساعت همين گوشه وايساده بود و منو نگاه مي کرد تو نبودي؟
لعنتي! ديده و به روي خودش نياورده! ديده و محلم نداده! با مشت ضربه آرامي به لپش مي زنم و مي گويم:
-نه، من نبودم.
مي خواهم از سد تنش عبور کنم اما بازويم را مي کشد. من هم از خدا خواسته، در آ*غ*و*شش رها مي شوم.
-راست مي گي. اوني که من ديدم يه دختر هپلي بداخلاق بود. هيچ شباهتي با اين عروسک نداشت!
دلم مي خواهد توانايي خفه کردن ضربه هاي قلبم را داشتم! نکند اين صداي بي آبرو، به گوشش برسد! با استرس نگاهش مي کنم. لبخند هميشگي روي لبش محو شده. چشمانش محو چشمانم شده اند. اين بار که حرف مي زند، کاملا جدي است!
-گفته بودم چشمات خيلي خوشگلن؟
آب دهانم را قورت مي دهم. صورتش را نزديک مي آورد. چشمانم را مي بندم. شب رفته، غم رفته، پدر رفته، خدا هم رفته! آماده ام؛ براي هر گ*ن*ا*هي، هر دنائتي. پيشاني ام مي سوزد؛ از ب*و*سه نه چندان محکمش. چشم باز مي کنم. تلخي تمام صورتش را پوشانده. صدايش هم تلخ است.
-تو به درد اين کارا نمي خوري افعي خانوم خوشگل!
برخلاف تمام دفعات گذشته، اين بار از افعي گفتنش دلم مي شکند. حس خوبي ندارم از اين بي اعتمادي نگاهش!خودم را جمع و جور مي کنم و در حالي که نقاب خونسردي ام را به چهره مي زنم، به آشپزخانه مي روم. دنبالم نمي آيد. با نگاه تعقيبم مي کند! ظرف پنير و کره را از يخچال بيرون مي آورم و روي ميز مي گذارم.
-ممنون بابت لامپ. تا حالا ده بار عوضش کردم. نمي دونم چرا اين قدر زود به زود مي سوزه.
دست هايش را به لبه کانتر مي زند و تنش را از آن فاصله مي دهد.
-حتما اتصالي داره. بايد سيم هاش چک بشه.
romangram.com | @romangram_com