#شاه_شطرنج_پارت_153
-نمي گي؟
بين دو چشمم را مي ب*و*سد ومي گويد:
-نه، ولي کمکت مي کنم که خودت بهش بگي.
پتو را روي سرم مي کشم بلکه از شر نور مزاحمي که مخل خوابم شده نجات بيابم. اما همين فعاليت اندک، ذهنم را بيدار مي کند. تند، سرجايم مي نشينم و موقعيتم را مي سنجم. اتاقم خالي از هر جنبنده اي است و اين يعني، اميرحسين رفته. موبايلم را چک مي کنم. چندين تماس بي پاسخ از شرکت. بدون هيچ نام و نشاني از او! کج خلقي شدت مي گيرد. سردردهايم هميشگي شده. کمي گردنم را ماساژ مي دهم و از اتاق بيرون مي زنم. نرسيده به آشپزخانه، خشک مي شوم. روي صندلي ايستاده و لامپ سوخته را عوض مي کند. نگاهم روي قامتش مي چرخد. نمي دانم چرا اين روزها، نگاه هاي يواشکي ام خاصيت خصمانه بودنشان را از دست داده اند. از تغيير لباسش مي فهمم که شب را اين جا نبوده. دلم، مالش مي رود. از گرسنگي است يا ديدن قد و بالاي يک مرد توي اين خانه؟ تکان هاي عجيب و غريب قلبم را حس مي کنم. دوست دارد از سينه بيرون بزند؛ از شوق ديدن کسي، بودن کسي، داشتن کسي، مهم بودن براي کسي! مطمئنم که هيچ حسي به او ندارم، اما نمي دانم چرا تازگي ها، وقتي او را نزديکم حس مي کنم دلم نفس کشيدن مي خواهد؛ عميق. آن قدر که بوي خاص عطرش، حتي کف پايم را هم پوشش دهد! نمي دانم چرا تازگي ها، چشمانم روي آستين بالا زده پيراهنش، دکمه باز مانده يقه اش، رگ هاي قطور و برجسته گردنش، گره هاي بازويش و عضلات سينه اش خيره مي ماند! نمي دانم چرا تازگي ها، گوش هايم ضربان مي خواهند. از همان نبض هاي پر و کوبنده. از همان ها که فقط وقتي سرم را در آ*غ*و*ش مي گيرد مي شنوم! نمي دانم چرا تازگي ها، دستانم زود به زود يخ مي کنند و چرا تازگي ها هيچ گرمايي به جز دستان او از انجمادشان نمي کاهد! نمي دانم چرا تازگي ها، يک فضاي خالي روي شکمم حس مي کنم که هيچ حجمي به جز انگشتان حلقه شده او پرش نمي کند! نمي دانم چرا تازگي ها، دلم زنانه راه رفتن کنار يک مرد را مي خواهد. بازويي که از آن آويزان شوم و تني که به آن تکيه دهم! نمي دانم چرا تازگي ها، خلوت و تنهايي ام فقط او را مي طلبد و چراغ هاي خانه ام لمس او را براي روشن شدن مي خواهند! نمي دانم چرا تازگي ها، موبايلم از جانم هم عزيزتر شده و صدايش آهنگ قلبم را تغيير مي دهد!نمي دانم چرا تازگي ها، حتي فکر کردن به او، لبخند روي لبم مي آورد و چرا تازگي ها، تنها با شب بخيرهاي او خوابم مي برد!
به من ديد ندارد. يعني با اخم تمام حواسش را به لوستر چرخان داده است! عقب گرد مي کنم و به اتاق مي روم. هيچ حسي به او ندارم اما نمي دانم چرا تازگي ها، دلم نمي خواهد ظاهرم را آشفته ببيند!
دست و رويم را مي شويم. موهايم را شانه مي زنم و همان طور باز، رهايشان مي کنم. با کمي آرايش، خواب آلودگي ام را مي پوشانم و دوباره بيرون مي روم. کنار کانتر ايستاده و با دستمال کاغذي دست هايش را خشک مي کند. صداي پاشنه صندل هايم متوجهش مي کند. مي چرخد و با لبخند نگاهم مي کند. من هم مي خندم.
-صبح بخير.
دستمال را توي سطل زير ظرفشويي مي اندازد و به سمتم مي آيد. براي اولين بار روشن پوشيده. پيراهن سفيد با خط هاي ريز سورمه اي و شلواري همرنگ طرح پيراهنش. حرصم مي گيرد از خودم و نگاه هاي مشتاقم. مسير ديدم را منحرف مي کنم اما همين که عطرش توي بيني ام مي خوابد، چشم من هم توي صورت مردانه مرد رو به رويم مي نشيند.
-هميشه وقتي از خواب بيدار مي شي همين جوري خوشگل و مرتبي؟
نگاهش مملو از شيطنت است. لحظه اي سکوت مي کنم.
-اوهوم.
مي خندد. با دستش موهايم را به بازي مي گيرد و مي گويد:
-نمي دونستي من اين جام؟
سرم را تکان مي دهم. يعني نه!
romangram.com | @romangram_com