#شاه_شطرنج_پارت_152
-اگه برنگردم چي ميشه؟ مگه مي تونه زندگيم رو از اين بدتر کنه؟ يا شايد بگه مي ندازمت تو جهنم؟ خب بندازه! مگه الان تو جهنم نيستم؟
قطره اي اشک فرو مي چکد.
-مي دوني آدم وقتي خدا نداشته باشه، حداقل دلش نمي سوزه. ميگه هيچ کس رو ندارم که کمک کنه. خودم هستم و خودم؛ اما واي به اون روزي که تموم اميدت رو بدي به اون و يه دفعه وسط راه قالت بذاره. داغون مي شي امير. مي شکني. نابود مي شي.
قطره ها بيشتر مي شود.
- من ديگه برنمي گردم. طاقت ندارم التماس کنم و جواب نشنوم. ديگه نمي تونم.
با انگشتانش اشک از چشمم مي گيرد. نگاهش مي کنم. هيچي نمي بينم جز تاريکي مطلق. دستم را دراز مي کنم و صورتش را مي يابم.
-من ديگه پيش خدا هم زانو نمي زنم امير. نمي زنم!
دستم را مي گيرد و روي لبش مي گذارد. سرم را روي پايش مي گذارم. قلبم ميان پنجه هاي آهنين کسي محب*و*س شده. بغضم مي ترکد. با صدا گريه مي کنم و مي گويم:
-ولي دلم خيلي واسش تنگ شده، حتي بيشتر از بابام.
احساس مي کنم قطره اي اشک روي موهايم مي چکد. زار مي زنم.
-من باهاش قهرم ولي تو بهش بگو که خيلي دلم واسش تنگ شده! بهش بگو که اين سايه ي احمق، هنوزم دوسش داره!
سرم را بلند مي کنم. چشمان امير نم دار است. لب مي زنم:
-بهش مي گي؟
سرش را به چپ و راست تکان مي دهد. سرم پايين مي افتد. چانه ام را مي گيرد. دستانش يخ کرده. درد دارم. با درد مي گويم:
romangram.com | @romangram_com