#شاه_شطرنج_پارت_151

-بابام رو حس کردم امير. خيلي نزديک حسش کردم. انگار داشت نگام مي کرد!
چشمانش را پايين مي اندازد.
-مقصر منم سايه. خودت رو عذاب نده.
سرم را به سمت پنجره مي چرخانم و مي گويم:
-منظور خدا از اين کارا چيه؟
سکوت مي کند. نور گلدسته چشمم را مي زند اما رو برنمي گردانم.
-يعني دلش مي خواد من برگردم طرفش؟
پوزخند مي زنم.
-الان؟ يعني الان يادش افتاده که من هستم؟ هه! چقدر دير!
صداي آرام امير را مي شنوم.
-بسه سايه..
پوزخند روي لبم عمق مي گيرد؛ بي اراده.
-دير شده امير. ميگه بازآ ولي ديگه خيلي ديره. اون موقع که التماسش مي کردم بايد دستم رو مي گرفت، نه الان که تا خرخره تو لجنم
شانه ام را فشار مي دهد. همچنان خيره به گلدسته ام.

romangram.com | @romangram_com