#شاه_شطرنج_پارت_150
-نه عزيزم. عقلت سرجاشه. اشتباه از من بود. زياده روي کردم.
هنوز از بهت در نيامده ام.
-اما، ما قبلا هم با هم بوديم.
لبخند بي رنگ و رويي مي زند و مي گويد:
-مي دونم ولي امشب، وقتش نبود!
حرفش توي کتم نمي رود. به دستش که روي پايم گذاشته نگاه مي کنم. صدا واضح تر و نزديک تر از توهم بود. قسم مي خورم.
-مي خواي بخوابي؟
مي خواهم تنها باشم. به سمت اتاق خواب مي رويم. روي تخت مي نشينيم. ذهنم لحظه اي از فعاليت نمي ايستد. مي گويد:
-اين جا مي مونم تا بخوابي.
نگاهش مي کنم؛ در تاريکي.
-توهم نبود امير!
دستي به پيشاني ام مي کشد و مي گويد:
-ممکنه. مي تونه ناشي از اعتقادات سفت و سخت قديميت باشه.
دستم را روي گلويم مي گذارم ومي گويم:
romangram.com | @romangram_com