#شاه_شطرنج_پارت_149

نگاهش پر از ... نمي دانم چيست. کمي جلو مي آيد و مي گويد:
-چي رو؟
نشنيده؟ يعني او نشنيده؟ گلدسته مسجد را نگاه مي کنم و زير لب مي گويم:
-مگه اين شيشه ها دو جداره نيستن؟ چطور صداي اذان اين قدر بلند و واضح تو اين خونه پخش مي شه؟
به سمتم مي آيد و تن لرزانم را در آ*غ*و*ش مي کشد. صدايش آخرين توانم را به تاراج مي برد.
- ده و نيم شبه سايه. اذان رو چهار ساعت پيش گفتن!
همچنان مبهوت نگاهش مي کنم. ديوانه شده ام، بي شک!
قلپ قلپ آب مي خورم. اين بار از درون آتش گرفته ام. امير رو به رويم نشسته و با دقت نگاهم مي کند. انگشتانم را توي ليوان فرو مي برم و به گردنم مي کشم. تمام تنم مي سوزد. زمزمه مي کنم:
-چه بلايي به سرم اومده؟
نفسش را پر صدا بيرون مي دهد:
-هيچي. اعصابت ضعيف شده. چند ساعت يه جا نشستن و فکر و خيال الکي کردن مغزت رو دچار توهم کرده. فقط همين.
نگاهش مي کنم.
-توهم؟ مي خواي بگي عقلم رو از دست دادم؟
بلند مي شود و مقابلم زانو مي زند.

romangram.com | @romangram_com