#شاه_شطرنج_پارت_148
ديوانه شده ام، بي شک! تمايلاتم محو مي شود. با دست کنارش مي زنم. باز توجه نمي کند. از دست خودم عصباني ام. از دست اذان. از دست پدر و اين شعري که عاشقش بود. از دست خدا! ب*و*سه اميرحسين روي گردنم مي نشيند. تمام توانم را در گلويم جمع مي کنم و به زور مي گويم:
-نه امير!
سرش را بالا مي آورد. نمي دانم به چه حالي افتاده ام که سريع بلند مي شود و مي گويد:
-چي شد سايه؟ اذيتت کردم؟
پاهايم تحمل وزنم را ندارند. اما من سايه ام. نتوانستن معني ندارد. پدر همچنان مي خواند:
« همه عزي و جلالي همه علمي و يقيني
همه نوري و سروري همه جودي و سخايي »
برمي خيزم. به سمت شيشه دو جداره مي روم. پرده ياسي و بنفش را کنار مي زنم و پنجره را باز مي کنم. تاريکي شب حالم را خراب تر مي کند. اذان که تمام مي شود، نفس راحتي مي کشم، اما نفس هنوز بالا نيامده، در سينه حبس مي شود. صدا در تمام وجودم پژواک مي شود. دهانم باز مي ماند. از پخش اين آهنگ، اين موقع سال!
بازآ، بازآ، هر آن چه هستي، بازآ
گر کافر و گبر و خودپرستي بازآ
اين درگه ما درگه نوميدي نيست
صدبار اگر توبه شکستي، بازآ
زانويم مي لرزد. قلبم به جاي طپش، مي لرزد. دستم را به لبه پنجره مي گيرم که نيفتم و در همان حال به سمت اميرحسين مي چرخم که دست در جيب وسط پذيرايي ايستاده. نگاهش مي کنم و با بهت مي گويم:
-شنيدي؟
romangram.com | @romangram_com