#شاه_شطرنج_پارت_147
-آخ آخ! دوباره شب شد!
مسخ نگاهش مي شوم. خودم را به ب*و*سه هاي بي امانش مي سپارم!
گرم مي شوم. داغ مي شوم. آتش مي گيرم. دستم را دور گردنش مي اندازم. دستش به سمت بلوزم مي رود. ممانعت نمي کنم؛ اما ناگهان صداي اذان در کل خانه مي پيچد.
-الله اکبر!
تمام آتشم فرو مي نشيند. حس از بدنم مي رود. اميرحسين توجهي به عقب کشيدنم نمي کند. سعي مي کنم قوه شنوايي را ناديده بگيرم. چشم مي بندم. گوش مي بندم. ب*و*سه اميرحسين را جواب مي دهم اما اين بار صداي زمزمه پدر در سرم طنين مي اندازد.
« ملکا ذکر تو گويم، که تو پاکي و خدايي »
دندان هايم را روي هم فشار مي دهم.
« نروم جز به همان ره، که توام راهنمايي »
سرم را مي چرخانم. امير حالم را نمي فهمد.
« بري از رنج و گدازي، بري از درد و نيازي
بري از بيم و اميدي، بري از چون و چرايي »
سرم را تکان مي دهم بلکه اين صدا خاموش شود. اين بار صداي موذن مي پيچد. دستم را روي گوشم مي گذارم. پدر مي خواند:
« همه درگاه تو جويم، همه از فضل تو پويم
همه توحيد تو گويم که به توحيد سزايي »
romangram.com | @romangram_com