#شاه_شطرنج_پارت_146

-هوم؟
دوباره سنگيني سرش را روي سرم حس مي کنم.
-پويا لياقت تو رو نداره.
لبم را گاز مي گيرم؛ با تمام قدرت.
-مي دونم!
دستش دور شکمم حلقه مي شود. چقدر جاي خاليشان، درست همين جا، حس مي شد.
-مردي که تمام ارزش يه زن رو به باکرگيش بدونه، ارزش فکر کردن نداره.
چشمانم را روي هم فشار مي دهم.
- مي دونم!
حلقه دستش را محکم تر مي کند. سرش را کنار گوشم مي آورد. داغي نفسش، دلم را مي لرزاند.
-پس چي اين قدر داغونت کرده؟
به پيراهنش چنگ مي زنم. صادقانه مي گويم:
-تنهايي!
دوباره سرم را بالا مي گيرد. چشمانش پر از ستاره هاي کوچک و پر نور است. خنده در صورتش نشسته و جذابيتش را بيشتر کرده. دستش را روي گونه ام مي کشد و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com