#شاه_شطرنج_پارت_143

-نه بيشتر، نه کمتر، آره؟ يعني مي خواي باور کنم تو اين يه هفته مثل دو تا دوست، به هم شب بخير گفتين و هر کسي تو اتاق خودش، لا لا؟!
خشمگين و پر حرص، انگشت اشاره ام را به سمتش مي گيرم و مي گويم:
-روابط شخصي من به خودم مربوطه. اين که من به کي چه حسي دارم به خودم مربوطه. اين که من تو کدوم رختخواب مي خوابم، به خودم مربوطه!
نگاه ناباورش، رفته رفته سرد مي شود. کيفش را در آ*غ*و*ش مي کشد و مي گويد:
-راست مي گي. به خودت مربوطه. هر چند ...
مکث مي کند. رويش را برمي گرداند و به سمت در مي رود. دستش را روي دستگيره مي گذارد و ضربه آخر را مي زند!
-حقم داري. تو که ديگه چيزي واسه از دست دادن نداري. تا امروز نذاشتم پويا بفهمه که چه جونوري شدي. همه جوره حمايتت کردم اما ديگه نمي ذارم بيشتر از اين پاسوز تو بشه. مامانم راست مي گفت. تو به درد خونواده ما نمي خوري!
نمي دانم چند ساعت زميني گذشته. براي من که شب شدن روز، کمتر از ثانيه بوده! روي مبل نشسته ام. زانوهايم را توي شکمم جمع کرده ام و چانه ام را روي آن ها گذاشته ام. حتي خشکي تنم هم باعث نمي شود از اين حال خارج شوم. کليد در قفل مي چرخد. بوي عطر ديوان مي پيچد. گونه ام را روي زانو مي گذارم و نگاهش مي کنم. عصباني است، از چشمانش پيداست! نگاه از او مي گيرم و به ديوار مي دوزم. صدايش بلند مي شود.
-چرا گوشيت رو جواب نمي دي؟ هزار بار زنگ زدم!
بيشتر در خودم مچاله مي شوم. کنارم مي نشيند. هيکل تنومندش مقابل ديدم را مي گيرد. آهسته مي گويم:
-ببخشيد. متوجه تماست نشدم.
نزديک تر مي آيد. بوي ديوان، شديدتر مي شود!
-سايه، خوبي؟
گفته بودم اختيار دلم، در دستم است، اما انگار نيست. تنظيم ضربان قلب، از عهده من خارج است. آبي براي قورت دادن در دهانم نمانده. زبانم را روي لبم مي کشم ومي گويم:

romangram.com | @romangram_com