#شاه_شطرنج_پارت_142
-ما فقط دوستيم پريسا. اين چيزي رو عوض نمي کنه.
گوشه لبش واضح و تلخ، بالا مي رود. رو به رويم مي ايستد و در چشمانم خيره مي شود. در چشمانش، پويا را مي بينم. سرم را پايين مي اندازم. دستش را روي بازويم مي گذارد و مي گويد:
-همين که تو عوض شدي، کفايت مي کنه. فکر نمي کردم اين قدر زود وا بدي.
بي انصافي است. اين همه توقع، از آدمي که اين همه تنهاست، بي انصافي است!
آهسته مي گويم:
-وا ندادم. اختيار دلم تو دستمه، نگران نباش.
با کف دستش سرم را بالا مي آورد. صدايش آرام اما پر از خشم است.
-چطور مي خواي از پدر پسري که دوست داري انتقام بگيري؟
سرم را به ديوار مي زنم و چشمانم را مي بندم. نفس هاي منقطع و گرمش کلافه ام مي کند. زمزمه مي کنم:
-به راحتي!
هه بلند و پر تمسخري مي گويد!
فشارم بالا مي رود. چشمم را باز مي کنم و توي چشمش بُراق مي شوم.
-تمومش کن. گفتم که دوستيم. نه بيشتر، نه کمتر!
صدايش را بالا مي برد.
romangram.com | @romangram_com