#شاه_شطرنج_پارت_141
فنجان را توي سيني مي گذارد و به سمتم خم مي شود.
-اينا رو من از اول مي دونستم، تو قبول نکردي. چيزي بينتون هست؟
نگاهش پر از رنجش و دلخوري است. شايد به خاطر برادرش، شايد به خاطر برادرم. سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:
-قاتل سامان و بابام، يکي ديگه است. اميرحسين بي گ*ن*ا*هه.
پوفي مي کند و عقب مي رود.
-پس يه چيزي هست!
مي انديشم؛ به تمام يک هفته گذشته. هفته اي که حتي يک ثانيه اش بي حضور پررنگ و صميمي اش سر نشده! دلم مي رود؛ براي بودن هاي مردانه و حمايتگرانه اش. براي نوازش هاي گرم و بي دريغش! دلم مي رود؛ براي آخر شب هايي که که رو به دريا، سر بر شانه و دست در دستش مي گذاشتم. خاطراتم را مرور مي کردم و او در سکوت همراهي ام مي کرد! دلم مي رود؛ براي لب هايي که روي موهايم مي نشستند. بدون ب*و*سه، فقط حس خوب بودن، تنها نبودن را به تن من تزريق مي کردند! دلم مي رود؛ براي دست هايي که به خاطر هرز نرفتن، هرازگاهي مشت مي شدند و روي پاهايش فرود مي آمدند! دلم مي رود؛ براي چشم هايي که هميشه خنديدند، به جز وقتي که از مرگ مادرش حرف مي زد! دلم مي رود؛ براي سينه پهن و محکمي که وقت و بي وقت پناهگاه سر سنگين و بي طاقتم مي شد و کوبش پر قدرت قلبش، توانايي جسمي مرد کنارم را به رخم مي کشيد! دلم مي رود؛ براي لبخندهايش. حتي پوزخندهايش. حتي همان طعنه کلامش! دلم مي رود؛ براي نگاهي که هيچ وقت عمقش را نفهميدم و حرفش را نخواندم، اما براي گم شدن در روشني مردمکش بي قرار و بي تاب مي شدم! دلم مي رود؛ براي ر*ق*ص هايمان. براي تنگي بازويش. براي شيطنت چشمانش و گاهي اختيار از کف دادنش! دلم مي رود؛ براي در آ*غ*و*ش کشيده شدن هاي از پشت و گرمي نفس هايش روي لاله گوشم! دلم مي رود؛ براي سماجت هايش، در خوب غذا خوردن، خوب خوابيدن، خوب لباس پوشيدن! دلم مي رود؛ براي خشمش، هنگام ا*ل*ک*ل خوردنم، م*س*ت شدنم، رها شدنم! دلم مي رود؛ براي داغي تنش، در سرماي زير صفر زم*س*تان ترکيه! دلم مي رود؛ براي افعي گفتن هايش. براي لب برچيدنم و بعد، باز شدن آ*غ*و*ش پرمهر و بي بديلش! دلم مي رود؛ براي تمام" ازت خوشم مياد" هايي که هرگز به "دوستت دارم" تبديل نشدند! دلم مي رود؛ براي عزيزم گفتن هايي که هر چند از سر عادت، اما شيرين و خواستني بيان مي شد! دلم مي رود؛ براي نيازش. دلم مي رود؛ براي نازم! دلم مي رود؛ براي مرد بودنش، نه شاه بودنش. دلم مي رود؛ براي زن بودنم، نه شاه بودنم!
دستم عرق مي کند، از بخار نسکافه اي که رو به سردي مي رود! سنگيني نگاه سرزنشگرش مجبورم مي کند از رويا بيرون بيايم و بگويم:
-هر چي هم که باشه، مانع من نميشه!
ناله اي از گلويش خارج مي شود و تکرار مي کند:
-پس يه چيزي هست!
نسکافه را سر مي کشم و از جا بلند مي شوم.
-اميرحسين يه دوست خوبه، فقط همين.
او هم بلند مي شود. شالش را روي سرش مي اندازد و دکمه هاي پالتويش را مي بندد. به ديوار تکيه مي دهم و دست به سينه نگاهش مي کنم. عصبانيت از حرکاتش پيداست. نفس عميقي مي کشم و مي گويم:
romangram.com | @romangram_com