#شاه_شطرنج_پارت_140
پريسا قفس پودي را به دستم مي دهد و روي مبل مي نشيند. با تمام عشقم به جغد خواب آلود مي نگرم و آرزو مي کنم که اي کاش مي توانستم ب*غ*لش کنم.
-ول کن اون ديوونه بد اخلاق رو. من نمي دونم از کي تا حالا جغدم جزو حيوانات خانگي محسوب مي شه؟ قيافه که نداره. صدا که نداره. اعصابم نداره. همچي نگاه مي کنه که آدم قلبش مي ريزه. بيا بشين و بگو چه خبر؟
قفس را روي کانتر چوبي مي گذارم و با دو فنجان نسکافه شيرين شده به پذيرايي بر مي گردم. نگاهش موشکاف و دقيق است. فنجان را برمي دارد و آهسته مي گويد:
-البته از اين آبي که زير پوستت رفته و از اين برقي که تو چشماته و از اين که حاضر نبودين دل بکنين و برگردين، کاملا معلومه که خوش گذشته!
به نسکافه کف آلود خيره مي شوم. اعترافش سخت است، اما مي گويم:
-آره، خوش گذشت؛ بعد از مدت ها!
زمزمه مي کند:
-به چيزي که خواستي رسيدي؟
با افسوس سر تکان مي دهم. کمي از محتويات فنجان سراميکي را در حلقم مي ريزم و مي گويم:
-واسه دوستي و روابط عاطفي تا آخرش مياد اما بحث کار که ميشه کلا شخصيتش تغيير مي کنه.
نگاهي به صفحه روشن شده موبايلش مي اندازد و رد تماس مي زند.
-پس کاري از پيش نبردي. حالا مي خواي چي کار کني؟
به پرده بنفش و ياسي خانه چشم مي دوزم و مي گويم:
-از اولم هدف من اميرحسين نبود که بابت نرسيدن بهش ناراحت باشم. چيزي که اذيتم مي کنه شاخکاي قوي و فعالشه. هدف اين بود که اين شاخکا رو از کار بندازم يا به نفع خودم ازشون استفاده کنم، اما نتونستم. اميرحسين اوني نبود که من فکر مي کردم. يه جاهايي واقعا شگفت زدم مي کنه.
romangram.com | @romangram_com