#شاه_شطرنج_پارت_139

زمزمه مي کنم:
-از اينم راحت تر!
پوزخندش صدادار است. آن قدر که روحم را خراش مي دهد.
-مردانگي خاصي که ازش حرف مي زدي همين بود؟
چشمانم را مي بندم؛ روي او، روي دنيا.
-همين بود.
دستش گرم و آرام روي بازويم مي نشيند. نجوا مي کند:
-سايه؟
تحمل ترحم محب*و*س شده در صدايش را ندارم. سرم را بالا مي گيرم و م*س*تقيم در چشمانش خيره مي شوم.
-نمي خواستم ناراحتت کنم!
بايد لبخند بزنم. حتي اگر اين خنده چيزي جز کج و معوج شدن خطوط لبم نباشد. زبان سنگينم را تکان مي دهم.
-گفت خدا دستور داده مطيع پدر و مادر باشين. گفت خدا دستور داده بالوالدين احساناً. گفت پدر و مادرش عاقش مي کنن. خدا هم ازش رو برمي گردونه!
نمي دانم چرا تصويرش پيش چشمم مي لرزد. دستم را روي بازويش مي گذارم و کنارش مي زنم.
-خدا، پويا رو هم از من گرفت!

romangram.com | @romangram_com