#شاه_شطرنج_پارت_138

انتظارش را داشتم؛ پويا!
-همسايمون بودن. فراتر از همسايه. دوستمون، فاميلمون؛ نزديک تر از فاميلمون! من و سامان با پويا و پريسا بزرگ شديم! تا وقتي که شرع و عرف اجازه مي داد تو سر و کله هم زديم و بالا اومديم. وقتي هم اون قدر عقلمون رسيد که فهميديم چرا ديگه نمي تونيم با هم بازي کنيم، احساسات خفتمون بيدار شد. من عاشق پويا شدم، پريسا عاشق سامان! پويا رو که ديدي. شايد ظاهر فوق العاده اي نداشته باشه، اما از اون دسته پسراست که رفتار و طرز برخوردش هوش از سر دختراي رويايي مي بره. يه جذابيت و مردونگي خاص و منحصر به فرد داره! مي دونستم اونم نسبت به من بي ميل نيست ولي سکوت کرد. تا وقتي که دانشگاه قبول شد و يه کار نيمه وقت پيدا کرد. من هنوز ديپلمم رو نگرفته بودم اما اومد خواستگاريم. مي ترسيد از دستش برم. يه انگشتر تو دستم انداخت و محرمم شد.
چشمانم مي سوزند. از سرماست؟
-بابا رفت و آمد زيادي رو قدغن کرده بود. مي گفت دختر و پسر عين پنبه و آتيشن. پيش هم بمونن گر مي گيرن! خداييش من و پويا هم رعايت مي کرديم. خب هر دومون تو خونواده هاي مذهبي بزرگ شده بوديم. شرم و حياي وجوديمون ريشه دار بود. پا رو از گليم خودمون اون ورتر نمي ذاشتيم. گاهي که پويا آروم و يواشکي صورتم رو مي ب*و*سيد، احساس سکته بهم دست مي داد. از خوشي، از خجالت، از ترس! خب مگه چند سالم بود؟ همش هفده سال!
سوزش چشمانم بيشتر مي شود. لعنت به اين سرماي ترکيه!
-يه هفده ساله ي چشم و گوش بسته. پويا مي گفت همين نابلديم رو دوست داره. همين که اين قدر بکر و دست نخوردم؛ هم جسمم، هم ذهنم، هم روحم! مي گفت هيچي واسه يه مرد لذت بخش تر از اين نيست که اولين لمس کننده يه زن باشه! اولين عشقش، اولين و آخرين هم بسترش! اون مي گفت و من هزار تا رنگ عوض مي کردم. پويا به معناي واقعي کلمه اوليش بود. يعني من به جز بابا و سامان و پويا، مرد ديگه اي رو نمي شناختم!
از شدت سرما، اشک به چشمم مي آيد! با انگشتانش پشت دستم را نوازش مي کند. آب بيني ام را بالا مي کشم! ادامه دادن برايم سخت است اما تشويقم مي کند، به ادامه دادن اين سختي!
-خب، چي شد که جدا شدين؟
سرما انگار روي گلويم هم اثر گذاشته و راه نفسم را بند آورده. سرم را بالا مي گيرم که مبادا اشک بچکد. که مبادا اين اشک ناشي از سوز زم*س*تان، با اشک ناشي از سوز دل اشتباه گرفته شود!
-وقتي که سامان خودکشي کرد و تو محل انگشت نما شديم، خانوادش با ازدواجمون مخالفت کردن.
حرکات نوازشگر دستش متوقف مي شود.
-پويا هم "بالوالدين احساناً" رو آويزه گوشش کرد و به خاطر آبروي خانوادش، ازم دست کشيد.
دماي دست او هم پايين آمده. با تعجب رو به رويم مي ايستد و نگاهم مي کند. به کفش هايش خيره مي شوم. زمزمه مي کند:
-به همين راحتي؟

romangram.com | @romangram_com