#شاه_شطرنج_پارت_137

نيشخندي رو لبش مي نشيند. شالش را گره مي زند و مي گويد:
-يعني حرفاي منو کامل متوجه شدي؟
طعنه کلامش را مي گيرم اما به روي خودم نمي آورم.
-تو هم لهجه بريتانيايي خيلي غليظي داري اما بهتر از ترکا و هنديا بودي ولي خداييش آمريکاييا محشر بودن. سليس بودن و روون. نود درصد حرفاشون رو فهميدم.
دستي به موهايش مي کشد. نگاهش به جايي که نمي دانم کجاست خيره مانده. براي اين که چيزي گفته باشد جواب مي دهد!
-آمريکاييا گند زدن تو زبان و ادبيات انگليسي. قواعد رو هرجوري که دلشون خواسته تغيير دادن. انگار نه انگار که هر زباني، دستور و قوانين خودش رو داره.
دستم را به زور از درز بين بازو و بدنش عبور مي دهم و مي گويم:
-علت پيشرفتشونم همينه. خودشون رو درگير قواعد و رسوم دست و پا گير نمي کنن؛ مثل انگليسيا، يا بهتر بگم ايرانيا. واسه هر حرکتشون هزارتا راه و رسم نمي تراشن. راحتن. راحتم زندگي مي کنن. هيچي رو سخت نمي گيرن. به نظر من اينا عيب نيست. وقتي مي تونن به راحتي قيد و بنداي دست و پاگير رو کنار بزنن و اون جوري که دلشون مي خواد نفس بکشن، جاي تحسين دارن! خودتم که بهتر مي دوني. از هر لحاظ که فکرش رو بکني حرف اول رو مي زنن! من که نديدم، ولي شک ندارم اون قدري که مي گن، کافر و از خدا بي خبر و هيچي ندار هم نيستن. فقط مسائل رو قاطي همديگه نمي کنن. وقت کار، کار. وقت تفريح، تفريح. وقت عبادت، عبادت! اما ما چي؟ وقت کار، ريا! تفريح که استغفرا...! بلند بخندي، جات تو جهنمه! وقت عبادت؟ هه! هر کاري مي کنيم به جز عبادت! در واقع، از تنها کسي که توي زندگيمون شرم نمي کنيم، همون خداي بالا سريه. اون قدر غرق در خرافات و نگران از حرف مردميم که خدا، همون اصل کاريه، يادمون مي ره! اونا اگه يه روز در هفته مي رن کليسا، خالصانه مي رن. به خاطر خود خدا مي رن! ولي ما پنج بار در روز نماز مي خونيم. حتي به معني پنج کلمش هم توجه نمي کنيم! حالا ببين اون کافراي بي دين نجس کجان و ما کجاييم. ما ادعاي تمدن دو هزار و پونصد ساله داريم ولي اونا فقط چهارصد ساله که حکومت تشکيل دادن! تنها افتخارمون، کوروش بزرگه اما دريغ از اين که بتونيم ده دقيقه در مورد خودش، آرماناش و افتخاراتش، درست و علمي حرف بزنيم! ولي حالا برو از يه دانشجوي آمريکايي در مورد سلسله هخامنشيان سوال کن. عين بلبل تا دو ساعت واست توضيح مي ده. ما هنوز نمي دونيم حافظ قصيده مي گه؟ دوبيتي ميگه؟ اصلا شاعره يا دانشمند؟ اما اشعارش الهام بخش گوته آلماني مي شه و سر در دانشگاه ها و مدارس آلمان حکشون مي کنن! کتاب قانون ابن سينا تا دويست سال رفرنس دانشجوهاي پزشکي غرب بوده اما دريغ از يه دانشجوي ايراني که حتي واسه يه بار، فقط به خاطر آشنايي با مشاهير کشورش، اين کتاب رو خونده باشه! واسه امامامون سياه مي پوشيم. عزاداري مي کنيم. با چاقو و قمه خودزني مي کنيم؛ اما کوچک ترين اطلاعاتي از اهدافشون، انگيزه هاشون و خواسته هاشون نداريم! برداشتاي سطحي، نگرش خرافي، تعصبات بي پايه، اعتقادات بي مطالعه و انتظارات بي جا از خدا و بنده هاي خاصش، تن پروري و تن دادن به قضا و قدر، اووف! نتيجش همينه ديگه. اين ميشه ايران امروز که من و تو اين قدر از حال روزش متعجب و متاثريم و غرب، که جاي همشون با وجود تمام خدماتي که روزانه به نوع بشر ارائه مي دن، تو جهنمه!
دستم را از بازويش جدا مي کند و همراه با دست خودش، توي جيب پالتويش فرو مي برد. صدايش ملايم و آرام است.
-تو که اين قدر دلت خونه، واسه چي موندي؟ چرا نمي ري؟ تو که در هر دو صورت تنهايي. چه ايران، چه هر جاي ديگه!
دندان هايم را روي هم فشار مي دهم. با سرما مي جنگم و مي گويم:
-چون با همه اين شرايط، ايران رو دوست دارم. مردمش رو دوست دارم. جاي ديگه دووم نميارم. بين غريبه ها نمي تونم نفس بکشم. ديدن کسي که همزبان و هم دردمه، تسکينم مي ده. با مردم خودم کلي حرف مشترک دارم. کلي درد مشترک دارم. توي ايران هر چي که مرده باشه اما عاطفه و عشق هنوزم موج مي زنه. برم بين آدماي يخ بسته اروپايي و آمريکايي که چي بشه؟ از ايني که هستم تنهاتر بشم؟
دستم را محکم فشار مي دهد. انگشتانم را تکان مي دهم. نگاهش همچنان به جايي است که نمي دانم کجاست. سوالش خونم را منجمد مي کند.
-چرا نامزديت رو با پويا به هم زدي؟

romangram.com | @romangram_com