#شاه_شطرنج_پارت_136
از شيطنت نگاهش خنده ام مي گيرد. چشمانم را تنگ مي کنم و صورتم را نزديکش مي برم. مردمک هاي ر*ق*صان و چراغاني اش را نشانه مي روم و مي گويم:
-اون وقت دوباره خام يه افعي خوش خط و خال مي شي و خون پاکت زهرآلود ميشه!
لبش را گاز مي گيرد بلکه خنده را از صورتش محو کند اما از صدايش، نمي تواند! اندک فاصله بينمان را از بين مي برد. سرش را پايين مي آورد و آرام مي گويد:
-دلم واسه اين افعي خانوم خوشگل تنگ شده. مي خوام يه بار ديگه زهرش رو بچشم. از نظر تو اشکالي داره؟
ضربان قلبم اوج مي گيرد. بلافاصله آدرنالين ترشح مي شود. دستي به چانه ام مي کشم و مي گويم:
-خب بستگي به اين داره که افعي خانوم هم آتيش سوزان آقاي اژدها رو بخواد.
ابروهايش را بالا مي برد.
-نمي خواد؟
توي نگاه پرسشگرش غرق مي شوم و با لذت مي گويم:
-نچ!
با حرص کيفم را روي دوشم مي اندازم و مي گويم:
-زودتر بريم که دارم خفه مي شم.
دستش را پشتم مي گذارد و به بيرون از سالن هدايتم مي کند. بازدمم را با صدا بيرون مي دهم و مي گويم:
-انگليسي با لهجه ترکي نوبره والا. بعد ادعاي اروپايي بودنشونم مي شه. هيچي از حرفاشون رو نفهميدم.
romangram.com | @romangram_com