#شاه_شطرنج_پارت_135
صداي امين پر از اعتراض و خشم است.
-و اگه مشکل از بين نره؟
گوشي را در دستم مي گيرم و دهانم را به دهني اش مي چسبانم و شمرده و محکم مي گويم:
-در اون صورت عامل مشکل ساز از بين مي ره.
گزينه قطع ارتباط را لمس مي کنم و مقابل آينه مي ايستم. موهاي خيس و حوله سفيدم، صورتم را رنگ پريده نشان مي دهد. ضربه اي به در مي خورد. از چشمي، اميرحسين را مي بينم و با لبخند در را مي گشايم. آماده و مرتب است. ب*و*سه آرامي بر گونه ام مي نشاند و مي گويد:
-هنوز حاضر نشدي؟
در حالي که به سمت آينه برمي گردم جواب مي دهم:
-ديشب خوب نخوابيدم. خواب موندم.
پشت سرم مي ايستد. دستانش را دور شکمم حلقه مي کند و مي گويد:
-اشکال نداره. منتظر مي مونم.
حرکت دستش کلافه ام مي کند. توي آ*غ*و*شش مي چرخم و به چشمانش خيره مي شوم.
-آماده شدنم زياد طول نمي کشه. به شرط اين که شما مثل يه پسر خوب يه گوشه بشيني و بذاري من به کارم برسم.
خنده روي لبش عمق مي گيرد. فشار دستش را روي کمرم بيشتر مي کند و مي گويد:
-اگه نخوام خوب باشم چي ميشه؟
romangram.com | @romangram_com