#شاه_شطرنج_پارت_133

پاشنه ام را روي زمين مي گذارم.
-اولين شرط هر رابطه اي اعتماده. اگه همين حداقل رو هم نداري، بهتره که همين رفاقت نصفه و نيمه هم تموم شه.
چشمانش مي خندند. لپم را مي کشد و در حالي که سرش را جلو مي آورد و با دقت نگاهم مي کند، مي گويد:
-تو همين حداقل رو نسبت به من داري؟
از سوالش جا مي خورم. جواب دادن به اين پرسش عين شمشير دو لبه عمل مي کند. جواب مثبت را کلک و دروغ مي خواند، جواب منفي، همه چيز را خراب مي کند. با نااميدي و حسرت به در بسته اتاقم نگاه مي کنم و مي گويم:
-تو اگه سايه بودي به اميرحسين اعتماد مي کردي؟
خنده اش را کنترل مي کند.
-من سايه نيستم و نمي دونم که چه حسي به اميرحسين داره.
از ذکاوت و حاضر جوابي اش خوشم مي آيد. با لبخند به سمت اتاقم مي روم و مي گويم:
-اگه فکر کردي با اين چرخه شيطاني، مي توني از من حرف بکشي، کور خوندي!
کارت امنيتي را توي شيار در فرو مي برم و با سبز شدن چراغ در را هل مي دهم. صدايش پايم را شل مي کند.
-باشه، پس اول من اعتراف مي کنم.
نزديک مي آيد و دستش را روي ديوار اتاقم مي گذارد. اندامش روي تنم سايه مي اندازد. چشمانش پر از سرخوشي است!
-من، اميرحسين احتشام، از همين سايه جسور، با وجود همه خباثت ها، شيطنت ها و کارشکني هاش، خوشم اومده!

romangram.com | @romangram_com