#شاه_شطرنج_پارت_132
-اگه مرد بودي و يه افعي خوش خط و خال، اين جوري به دهنت مزه کرده بود، حال منو مي فهميدي!
با آرنج ضربه آهسته اي به شکمش مي زنم و سوار مي شوم و سرم را به شيشه بخار گرفته ماشين مي چسبانم.
مقابل اتاق من مي ايستيم. دستم را به سمتش دراز مي کنم و مي گويم:
-ممنونم. شب خوبي بود.
دستم را مي فشارد؛ محکم و دوستانه. چشمانش خيره به صورتم مانده. نگاهم را مي دزدم و دستم را مي کشم اما نگهم مي دارد. فاصله بينمان را کم مي کند و دست ديگرش را روي بازويم مي گذارد. چشمان خسته و نيمه خوابم را به لب هايش مي دوزم. فشاري به بازويم مي دهد و مي گويد:
-از حرفام دلخور شدي؟
با لاقيدي شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم:
-نه. هر کسي يه جوره ديگه.
چانه ام را مي گيرد و وادارم مي کند که در چشمانش نگاه کنم.
-تو اگه اميرحسين بودي، به سايه اعتماد مي کردي؟
پلک مي زنم. فکر مي کنم.
-من اميرحسين نيستم و نمي دونم که چه حسي به سايه داره اما تو جايگاه خودم به هر آدمي فرصت جبران مي دم چون اگه کسي اشتباه نکنه، انسان نيست. خداست!
کمي روي پا بلند مي شوم.
-ايران مثل انگلستان نيست. ما چيزي از سياست بازي هاي انگليسي نمي دونيم. هر چقدر هم که آب زير کاه و موذي باشيم بازم بدون اعتماد اطرافيانمون دووم نمياريم. تو يه محيطي مثل انگليس ديوونه مي شيم. دق مي کنيم.
romangram.com | @romangram_com