#شاه_شطرنج_پارت_131

-پس با اين حساب بايد بدجوري نسبت به من بدبين و مشکوک باشي.
لبخندي گرمي به رويم مي پاشد.
-راستش شايد اين همه رک بودن خوب نباشه اما نمي خوام دروغ بگم. دلم مي خواست مي تونستم يه بار ديگه بهت اعتماد کنم، اما متاسفانه منو تو موقعيت بدي قرار دادي. ضربه سختي به خودم و غرورم زدي. نمي تونم بفهمم کي راست مي گي، کي دروغ. دوست ندارم اين جوري باشه اما درسته؛ بهت اعتماد ندارم!
دست هايم را ب*غ*ل مي کنم. سرما شديدتر شده انگار! آهسته مي گويم:
-ميشه برگرديم؟ من خيلي سردمه.
سريع از جا بلند مي شود. دستش را به سمتم دراز مي کند و مي گويد:
-آره، بريم. زياد بيرون مونديم.
لرزش خفيفي در چانه ام حس مي کنم. بلند مي شوم و انگشت هاي بي حسم را تکانم مي دهم. کاپشنش را در مي آورد و روي دوشم مي اندازد. نگاهي به بافت ظريف تنش مي کنم و مي گويم:
-خودت بپوش. سرما مي خوري.
دستش را براي تاکسي تکان مي دهد و مي گويد:
-من خوبم ولي اگه تو دوباره مريض شي خودمو نمي بخشم.
با اخم نگاهش مي کنم.
-تاوان ا*ل*ک*ل خوردن و داغ شدن کله شما رو من بايد بدم ديگه؟
مي خندد. در ماشين را برايم باز مي کند و زير گوشم مي گويد:

romangram.com | @romangram_com