#شاه_شطرنج_پارت_130
-سال ها ايران نبودم اما هيچ وقت نتونستم نسبت به شرايط مملکتم بي تفاوت باشم. سعي مي کنم حرص نخورم اما نمي تونم. دلم مي سوزه! دلم مي سوزه وقتي مي بينم دختر چهارده ساله، به جاي اين که پولاش رو جمع کنه و کتاب بخره، دزدکي مي ره سراغ لوازم آرايش. يا به جاي درس خوندن، با پسري که نهايتا دو سال از خودش بزرگ تره اس ام اس بازي مي کنه؛ و اين ميشه جزو افتخاراتش. آينده ايران رو کي قراره بسازه؟ ايران داره به کجا مي ره؟
سرم را به بازويش تکيه مي دهم و مي گويم:
-چقدر دلت پره.
دوباره آه مي کشد.
-آره، خيلي. مي خواستم جواب سوالت رو بدم به اين جا کشيد. من دوست دختر ندارم. وقتي اومدم ايران، داشتم. يکي دو نفر رو امتحان کردم ولي نتونستم ادامه بدم. چون به من به چشم يه کيسه پول نگاه مي کردن. واسه هر حرکتشون انتظار جبران مالي داشتن. من واسه زن ارزش قائلم. نمي خوام واسه رابطه داشتن يا رسيدگي به خونه و زندگيم به کسي پول بدم. احساس بدي بهم مي ده. نمي خوام به چشم يه وسيله به زناي دور و برم نگاه کنم. دوست دارم اگه رابطه اي هست، دو طرفه باشه. اون زن، به خاطر من، اون رابطه رو بخواد نه به خاطر پول! من مرد خرابي نيستم که دنبال زن هرجايي باشم. دوست دارم گاهي به جاي رختخواب تو پذيرايي خونم بشينم و با طرف مقابلم مثل يه انسان حرف بزنم. نيازهاي من به اتاق خوابم خلاصه نميشه. يه دوستي دو طرفه و همه جانبه، خواسته زيادي نيست. من اگه دنبال يکي واسه جسمم باشم، تو خونم راهش نمي دم. خونه حرمت داره. رابطه بدون عشق، تو خونم انجام نميشه! جالب اين جاست که درک حرفام واسه دخترا خيلي سخت شده. باورش نمي کنن و به خساست و هزار تا چيز ديگه متهمم مي کنن! در چنين شرايطي، تنهايي رو به بودن به آدمايي که حتي به خودشون و شخصيتشون احترام نمي ذارن، ترجيح مي دم!
سرم تير مي کشد. قلبم تير مي کشد. تمام تنم تير مي کشد.
اميرحسين، ماتم کرد. از جسمم براي اسير کردن چه کسي استفاده کردم؟
شاهم. شاه سياه شطرنج؛ اما با يک حرکت، هم کيش شدم، هم مات!
باختم. بد باختم!
سرم را از روي شانه اش برمي دارم و عقب مي روم. او هم دستش را از پشت من برمي دارد و روي سينه اش قلاب مي کند. هواي سرد آزارم مي دهد. شالم را تا چانه بالا مي آورم.
-تفکراتت واسم جالبه!
سرش را به سمتم مي چرخاند و به نيمرخ يخ زده ام نگاه مي کند.
-من دو سوم عمرم رو بين انگليسيا گذروندم. با اونا درس خوندم، زندگي کردم و با سياست هاي خاصشون بزرگ شدم و شکل گرفتم. نمي دونم چقدر مردم انگليس رو مي شناسي و با اخلاقشون آشنايي داري. فوق العاده سياستمدار، باهوش، ديرجوش و سردن. اصولا اعتماد نمي کنن. يعني اعتماد رو حماقت مي دونن. باهات دست مي دن. به ظاهر مي گن و مي خندن. دوستن. رفيقن؛ اما هميشه دور خودشون يه حصار فلزي الکتريکي و خطرناک دارن و اجازه نمي دن تا يه حدي بيشتر از زندگي خصوصيشون سر در بياري. تا بوده مردم بريتانيا با همين سبک و سياق زندگي کردن. منم بين همين مردم و با همين روش بالا اومدم. اعتماد کردن صد در صد رو حماقت مي دونم. دست مي دم. به ظاهر مي گم و مي خندم. دوستم. رفيقم؛ اما به هر کسي اجازه ورود به حريم شخصيم رو نمي دم. ياد گرفتم که به آدما تا حدي که نتونن بهم آسيب بزنن نزديک بشم؛ نه بيشتر از اون! تعداد آدماي مورد اعتماد زندگيم از انگشتاي يه دست هم کمترن اما هميشه سعي کردم معتمد ديگران باشم. اجازه نمي دم تفکرات سخت و منقبضم، دور و وري هام رو آزرده کنه. سعي مي کنم يه دوست صادق و رو راست، يه همکار خوب و قابل اعتماد و يه شهروند قانون مدار باشم. اينا تموم چيزاييه که مي تونم در مورد خودم بگم.
پوزخند مي زنم، به حال و روز خودم.
romangram.com | @romangram_com