#شاه_شطرنج_پارت_127
دستانش را دورم حلقه مي کند و من زار مي زنم. نه از بي کسي، از بي خدايي!
نمي دانم چقدر گذشته، اما گردنم از بي تحرکي خشک شده. کمي بدنم را تکان مي دهم. حلقه دستانش را شل مي کند. بدون اين که از آ*غ*و*شش بيرون بيايم اندکي خم مي شوم و گيلاسم را برمي دارم. با ملايمت دستم را مي گيرد و مي گويد:
-بسه ديگه. قول دادي زياده روي نکني. همين الانم تنت يه تيکه آتيشه.
پا بر زمين مي کوبم. واسطه هاي شيميايي مغزم ا*ل*ک*ل بيشتري مي طلبند.
-بِدِش به من امير. تو که بيشتر از من خوردي.
گيلاس و بطري و را از دسترسم دور مي کند. چانه اش را روي سرم مي گذارد و مي گويد:
-من عادت دارم. حد خودم رو هم مي دونم.
عصبي مي شوم.
-منم عادت دارم.
محکم فشارم مي دهد و مي گويد:
-نه، تو فقط تظاهر مي کني که عادت داري.
سرم را بالا مي آورد.
-ديگه بعد از سي و چند سال تجربه ي همه چي و همه کس، مي فهمم کي ا*ل*ک*ل خور قهاره و کي نيست. کدوم دختر همه کارست و کدوم نيست.
چهار انگشتش را روي گونه ام مي گذارد و با انگشت شستش زير چشمم را نوازش مي کند.
romangram.com | @romangram_com