#شاه_شطرنج_پارت_126
از جايش بلند مي شود و کنار من مي نشيند. سرم را در آ*غ*و*ش مي گيرد. دستم را روي سينه اش مي گذارم و مي گويم:
-سعي کردم قوي باشم. چون هم پدرم، هم سامان خيلي ضعيف بودن. همه فشارا رو دوش من بود. واسه سامان مادري مي کردم، واسه پدرم همسري. سنگ صبور جفتشون من بودم. سنگيني اين سنگ داشت لهم مي کرد، اما دووم آوردم. دووم آوردم و ضربه مرگ سامان رو هم تحمل کردم. باورم نمي شد اين شونه هاي کوچيک و کم طاقت بتونن اين همه بار رو تحمل کنن؛ اما عشق ... عشق پدر، نگهم داشت. نذاشت زانو بزنم. جنگيدم. واسه برگردوندن پدر به زندگيم خيلي جنگيدم، ولي باختم. پدر، ديگه انگيزه اي واسه زنده موندن نداشت. من نتونستم انگيزش بشم. نتونستم دلخوشيش بشم. نخواست بمونه. مي گفت راضيم به رضاي خدا اما اي کاش اين رضايت به مرگ من باشه! خدا هم راضي شد به رضايت پدر و انگار نه انگار که منم هستم و منم آدمم و منم بندشم. پدرم رو هم ازم گرفت!
اشک مي آيد. بي اجازه من، قطره قطره روي سينه اميرحسين فرو مي چکد. از شدت گرما در مرز انفجارم اما از آ*غ*و*شش بيرون نمي آيم!
-بهش التماس کرده بودم. گفته بودم خدا، خدا جون، نکنه مني که اين قدر تنهام رو تنهاتر کني. گفتم نکني خدا. نکنه پدرم رو هم ازم بگيري. نکني خدا. هيچي ازت نمي خوام. فقط بابا رو خوب کن. مني که تا حالا هر چي گفتي مو به مو گوش دادم؛ هر فرماني دادي، گفتم چشم؛ مني که تو اوج جووني، به خواست تو و به دلخواه تو زندگي کردم؛ فقط همين رو ازت مي خوام. بابام رو خوب کن. بابام رو نبر. شبا قرآنش رو ب*غ*ل مي کردم و مي خوابيدم. مي ترسيدم اگه يه کم ازش فاصله بگيرم، هميني رو هم که دارم از دست بدم. اما چي شد؟ راضي شد به رضاي بابا. چون من رو اصلا نمي ديد. صدام رو نمي شنيد.
سرم را بالا مي گيرم. توي چشمانش نگاه مي کنم.
-مي دوني امير، يه عمر ما رو گول زدن. کو خدا؟ ميشه يه خدا، اين قدر ظالم باشه؟ نميشه! پس حتما نيست. الکي يه چيزي به ما گفتن. بابامم گول خورد. خداش کمکش نکرد. خداش بهش قدرت استقامت نداد. خداش خونواده و آرامشش رو حفظ نکرد. هميشه مي گفت خدا حافظ همه بنده هاشه. کدوم حفاظت؟ نيست که بخواد حفاظت کنه.
دوباره سرم را توي سينه اش پنهان مي کنم.
-اگرم هست، اين قدر سرش شلوغه که وقتي واسه ما نداره!
دستم را روي پيشاني داغم مي گذارم.
-اگرم هست، حواسش به من نيست. منو نمي بينه.
بغضم مي شکند.
-اگرم هست، من ديگه مزاحمش نمي شم. بذار به کاراي مهم ترش برسه.
هق مي زنم.
-اگرم هست، من ديگه دوسش ندارم. ديگه کاري باهاش ندارم!
romangram.com | @romangram_com