#شاه_شطرنج_پارت_125

لبخند تلخي مي زنم.
-نمي دونم اين دخترا شماره خونه ما رو از کجا پيدا مي کردن. يه منشي نياز داشتيم واسه جواب دادن به عشاق سينه چاک آقا سامان!
دستم را مشت مي کنم.
-گاهي بهشون حق مي دادم. سامان واقعا خواستني بود. شايد اگه برادرم نبود منم مجنونش مي شدم.
توي چشمش خيره مي شوم.
-اما الان اون قد بلند، اون شونه هاي پهن، اون صورت جذاب و مردانه، اون سينه ستبر و ايمن، زير خروارها خاک سرد، پوسيده.
سرش را پايين مي اندازد. بغضم را قورت مي دهم.
-طبق يه قانون نانوشته اما هميشگي، که پسر مامانيه و دختر بابايي، سامان هميشه سامانِ مامان بود و من کلوچه بابا. نه اين که مامانم به من محبت نمي کرد، نه، ولي از سامانِ مامان گفتنش بدم مي اومد. دلم مي خواست منم يه اسمي داشتم بر وزن مامان که اون جوري شيرين صدام بزنه. دلم مي خواست منم به اندازه سامان بهش شباهت داشتم. خصوصا وقتي بزرگ تر شدم و تو کوچه و خيابون و مهموني همه توجهات رو به جاي خودم، به مادرم مي ديدم، حس حسادتم بيشتر شد. اما الان که فکر مي کنم مي بينم مردم حق داشتن. مامان فقط هفده سال از سامان بزرگ تر بود. هيچ کس باورش نمي شد بچه هايي به اين سن و سال داشته باشه. همه فکر مي کردن خواهرمونه. کسي باورش نمي شد اين زن با اون اندام ظريف و دخترونه، دو بار زايمان کرده باشه. اون پوست سفيد بي لک هيچ اثري از گذر زمان نشون نمي داد؛ مي دوني چرا؟
چشمانم را روي هم فشار مي دهم و يک قلپ بزرگ ديگر آرماگدون مي خورم.
-چون شوهرش عاشقش بود. تنها عامل شاداب نگه داشتن يه زن، شوهرشه. عشق مرد، صورت زن رو مثل يه شکوفه بهاري، زيبا و خندان مي کنه؛ و مادرم از سن شونزده سالگي از اين نعمت برخوردار بود.
نوازش دستانش مرا به خود مي آورد.
-ولي چي شد؟ يه شب، يه ماشين و راننده بي وجدانش، اون همه زيبايي و روشنايي رو ازمون گرفت. من و سامان بي مادر شديم اما پدرم ... پدرم بي کس شد. مامان همه زندگيش بود. همه زندگيش در يه چشم به هم زدن از دست رفت.
لبم را محکم تر گاز مي گيرم. امشب وقت اشک ريختن نيست. لعنت به شب!
-طفلي سامان. وقتي صداش مي زدم سامان، به عادت هميشگيش جواب مي داد: « بله مامان. » و خودش از اين درد بغض مي کرد و ذره ذره نابود مي شد. سامان بعد از مامان مرد. نمي خواستيم باور کنيم ولي با رفتن مادرم، سامان يه جسم تکيده بيشتر نبود.

romangram.com | @romangram_com