#شاه_شطرنج_پارت_124
با لبخند گيلاس را برمي گردانم و مي گويم:
-نترس عزيزم. حواسم هست.
اخم هايش همچنان در هم است. او هم لبي به ليوانش مي زند و مي گويد:
-دوست دارم بيشتر ازت بدونم. مي گي؟
انگشتم را روي خيسي دور بطري سياهرنگ مي کشم و مي گويم:
-چي مي خواي بدوني؟
با ناخن کوتاهش پشت دستم خط مي اندازد و مي گويد.
-از خونوادت. از پويا.
عميق نفس مي کشم و مي گويم:
-پدرم تو کار فرش بود. از اون قديمي هاي بازار. فرش هاي عتيقه، دست بافت، ابريشمي. يه جورايي عاشق نقش و نگار روي فرش ها بود. ساعت ها توي تار و پودشون فرو مي رفت و با لذت هر قسمتش رو تفسير مي کرد. گاهي احساس مي کردم به جز مادرم هيچي رو بيشتر از فرش هاش دوست نداره. آخه، بابا عاشق مادرم بود. ديوونش بود. اگه از اعتقاد شديدش به خدا خبر نداشتم با جرات مي گفتم مادرم رو مي پرستيد. يه جورايي بت زمينيش بود. اختلاف سني زيادي با هم داشتن. درست مثل ماها نازش رو مي کشيد و چقدر هم که ناز مادرم خريدني بود!
تاريکي که مي آيد ضعيف مي شوم. شب مي شکندم. ا*ل*ک*ل هم بي فايده است. لبم را گاز مي گيرم.
-توي کل زندگيم زني به به زيبايي مادرم نديده بودم. هنوزم نديدم. خدا تو خلقتش حسابي وسواس به خرج داده بود. از هر عضوي، بهترينش رو داشت.
نگاهش مي کنم که با دقت به صورتم زل زده.
-من به مادرم نرفتم. هيچ شباهتي بهش نداشتم. برعکس سامان! سامان کپي مادرم بود، اما از نوع مردونش. مگه مي شد کشته مرده هاشو جمع کرد؟
romangram.com | @romangram_com