#شاه_شطرنج_پارت_121
-مثلا کي؟ پويا؟ فکر مي کني اين نظريه ي فيلسوفانه تو واسش قابل قبوله؟
شبم زهر مي شود. از تنش فاصله مي گيرم و به سردي مي گويم:
-از کجا به اين نتيجه رسيدي که من عاشق پويام و افکارش واسم مهمه؟
دستم را مي گيرد و دوباره مرا به طرف خود مي کشد.
-باشه. بداخلاق نشو. يه شوخي بود. بشين الان حاضر مي شم!
پالتويم را روي دستم مرتب مي کنم و مي گويم:
-نيومدم اين جا که بخوام با من بياي. فقط خواستم خبر داشته باشي که دارم مي رم بيرون!
پالتو را از دستم مي گيرد و کلاه را از سرم بر مي دارد. دستش را روي کمرم مي گذارد و فاصله بينمان را از بين مي برد. چشمانش پر است از خنده هاي شيطنت بار! حلقه اي از موهاي سياهم را بين انگشتانش مي گيرد و مي گويد:
-نگو که به خاطر تفاوت مادام و مادموازل اين قدر تلخ شدي. هر چند که هنوزم معتقدم بازيم دادي و به اون چيزي که مي خواستي رسيدي اما بازم مي گم من پاي کاري که کردم مي ايستم. بنابراين نيازي نيست اين قدر به خاطر اين قضيه خودت رو ناراحت کني.
روي پنجه ام بلند مي شوم. هنوز با چشمانش فاصله دارم اما چرخش مشتاقانه مردمکش را روي لب هاي سرخ براقم مي بينم. من هم چند تار از موهايش را به بازي مي گيرم و مي گويم:
-پس مي خواي جبران کني؟
چشمکي مي زند و با خنده مي گويد:
-مگه چاره ديگه اي هم دارم؟
مي خندم و مي گويم:
romangram.com | @romangram_com