#شاه_شطرنج_پارت_120

حرف زدن در مورد پدر، آخرين چيزي است که مي خواهم. او هم مي فهمد و مي گويد:
-من اين جا رو از تهرانم بهتر مي شناسم. مي تونم جاهايي رو نشونت بدم که خود ترکا هم بلد نيستن.
جوابش را با يک لبخند مي دهم. تنها چيزي که اکنون در چنته دارم!
دوش آب گرم تنها راه نجات از اين انجماد است و يک فنجان قهوه تلخ تنها راه آرامش بخشيدن به اين ذهن آشفته و خسته. "سايه" که مي شوم، مقابل آينه مي ايستم و آرايش مي کنم. امشب دلم مي خواهد رنگ چشمانم برجسته ترين خاصيت صورتم باشد. با کشيدن خط چشم مشکي روي پلک بالا و پايين به هدفم مي رسم. تونيک بافت يشمي و شلوار جين تنگ، ظرافت اندامم را آن گونه که هست، نمايش مي دهد. کلاه همرنگ بلوزم را، کج روي سرم مي گذارم و شال را دور گردنم مي بندم. بوت تخت جير را به پا مي کنم. پالتويم را روي دستم مي اندازم. با رضايت جذابيت هاي دخترانه ام را از نظر مي گذرانم و از اتاق بيرون مي زنم.
امشب اگر اراده کنم، عرش را هم به زانو در مي آورم.
چند ضربه ي نرم، به در اتاق همسايه رو به رو مي زنم و صبورانه منتظر مي مانم. با موهاي خيس و حوله دور گردنش مقابلم ظاهر مي شود. هم من با لبخند سر تا پاي او را موشکافي مي کنم و هم او. در را کامل باز مي کند و مي گويد:
-مفتخر کردين مادام!
پشت چشمي نازک مي کنم و در حالي که وارد اتاق مي شوم مي گويم:
-مادام نه، مادموازل!
دستش را دور شانه ام مي اندازد و مي گويد:
-دوران مادموازل بودنت گذشته خانوم. يادت رفته؟
حرفش خار مي شود و در چشمم فرو مي رود. سنگ مي شود و قلبم را مي شکند. زخم مي شود و در جانم مي نشيند. سرم را بالا مي گيرم و با دلخوري نگاهش مي کنم.
-مهم روحمه که دختره و اونو تقديم کسي مي کنم که دوستش دارم!
قهقهه بلندي مي زند و مي گويد:

romangram.com | @romangram_com