#شاه_شطرنج_پارت_119
استانبول و بافت سنتي و مدرن آميخته به همه اش، تداعي گر تک تک لحظات بي نظيري است که با پدرم گذراندم!
لعنتي! اين همه شهر، اين همه کشور، چرا استانبول؟ چرا ترکيه؟
جمع مي شوم؛ در خودم. نه از سرماي استخوان سوز ترکيه، بلکه از داغ جگر سوز پدر! اشک تا پشت پلک مي آيد و برمي گردد. بغض تا ابتداي گلويم مي آيد و برمي گردد. درد در تمام بدن مي دود و برنمي گردد! از تماس دست اميرحسين مي لرزم. نه از سرما، از خشم، از نفرت، از کينه!
-سردته خانوم؟
تمام تلاشم را مي کنم که سردي و تلخي را از نگاهم بگيرم.
-نه. اون قدري هم که فکر مي کردم سرد نيست!
سرش را به علامت تاييد تکان مي دهد و مي گويد:
-قبلا هم اين جا اومدي. درسته؟
اين بار من سرم را تکان مي دهم.
-اوهوم. خيلي سال پيش. با پدرم اومديم، دو تايي.
لبخند مي زند؛ يا شايد نيشخند. نمي دانم.
-چقدر خوبه که اين همه خاطره قشنگ از پدرت داري!
لپم را از داخل گاز مي گيرم.
-آره، خوبه.
romangram.com | @romangram_com