#شاه_شطرنج_پارت_118

-خوب خوابيدي؟
شرمزده نگاهش مي کنم و مي گويم:
-آره، ولي نذاشتم تو بخوابي. ببخشيد.
چند بار با انگشتانش موهايش را شانه مي زند و مي گويد:
-اون کله کوچولوي تو که وزني نداره. منم يه چرتي زدم. کمربندت رو ببند داره مي شينه.
کمربند را مي بندم و دستم را زير بازويش مي اندازم و دوباره سرم را روي شانه اش مي گذارم.
-پس تا موقع نشستن هم تو اين پوزيشن مي مونم. يکي رو محکم بچسبم سرگيجم کمتر ميشه.
با صدايي که خنده کاملا در آن مشهود است مي گويد:
-يعني الان اين افتخار رو به سرگيجت مديونم؟
دندان هايم را روي هم فشار مي دهم و مي گويم:
-آره، بده؟
بلند مي خندد و مي گويد:
-نه عزيزم. اتفاقا کاش مي شد پيشنهاد بديم سمينار رو توي هواپيما برگزار کنند!
با سر ضربه اي به بازويش مي زنم و چشمانم را مي بندم. جلب اعتماد دوباره اين بشر عمر نوح و صبر ايوب مي طلبد!

romangram.com | @romangram_com