#شاه_شطرنج_پارت_117
لبخندش محو مي شود.
-تو نبودي. اون هست!
براي پرسيدن سوالم مرددم.
-در مورد سامان باهاش حرف زدي؟
سرش را تکان مي دهد.
-نه!
با تعجب به چهره خونسرش نگاه مي کنم. سرش را همان طور که به پشتي صندلي تکيه داده به سمتم مي چرخاند.
-ببين سايه! نمي دوني چقدر بابت اتفاقي که واسه خونوادت افتاده متاثرم. در زياده خواهي و حرص و طمع پدر من هيچ شکي نيست. اگه الان تو همچين موقعيته به خاطر اينه که هيچ وقت به اون چيزي که داشته راضي نبوده و واسه بيشترش شب و روزش رو به هم دوخته. همون طور که خودت گفتي مطمئنم هيچ آدمي به اسم سامان موتمني رو نمي شناسه. چون فقط شنيده که يه نفر اومده نمايندگي داروهاش رو قاپيده و اونم با روش هاي خودش داروهاش رو به انبارش برگردونده. اين قانون تجارته سايه. قانون رقابته. هر کسي فقط به فکر کلاه خودشه که باد نبرتش. خود ما هم ممکنه در طول روز بدون اين که خبر داشته باشيم به ده ها نفر آسيب بزنيم. شايد من و تو هم باعث سکته قلبي خيلي از آدماي فعال در صنعت دارو شده باشيم و خودمونم ندونيم. بازار همينه. بالا و پايين داره. نمي گم پدر من آدم خوبيه. من که پسرشم سال هاست که ازش دوري مي کنم و تا اون جايي که مي تونم از زندگيش فاصله مي گيرم. خيلي از کاراش، تصميماش و اخلاقاش رو قبول ندارم. نمي پسندم. قبلنا خيلي با هم درگير مي شديم اما الان اون زندگي خودش رو داره و منم زندگي خودم. فقط دو تا شريک کاري هستيم نه چيزي بيشتر. اينا رو مي گم که فکر نکني مي خوام ازش طرفداري کنم. فقط مي خوام بدوني اين کينه و دشمني اشتباهه. پدر من هر چي باشه آدم کش و قاتل نيست. مطمئنم اگه بفهمه باعث چه اتفاق وحشتناکي شده واقعا عذاب مي کشه ولي اين راهي که تو مي ري به ترکستانه. نفرت و خشم اولين آسيب رو به خودت مي زنه. ببين تو حتي تا پاي مرگ رفتي ولي به خاطر ترسي که داشتي حاضر نبودي دو روز تو خونه بخوابي و استراحت کني. خودخوري مي کني. فکر و خيال مي کني. تا خرخره م*ش*ر*و*ب مي خوري و تو بي خبري دست به هر کاري مي زني. اينا همه از عوارض کينه ورزيه. داري خودت رو هم نابود مي کني!
نگاهم را از چشمان جدي اش مي گيرم و مي گويم:
-مي تونستي حداقل در مورد سامان بهش بگي، بلکه يه کم وجدان خفتش بيدار بشه.
پوفي مي کند و مي گويد:
-باز که حرف خودت رو مي زني. اين که پدرم بفهمه تو باهاش دشمني به جز زيان و خطر، هيچي واست نداره. تو تا همين جا هم ضررهاي عمده اي به شرکت ما زدي. به نظرم بهتره به جاي دست و پا زدن تو گذشته، به آينده اي فکر کني که با اين هوش و تواناييت مي توني به بهترين شکل بسازيش. زندگيت رو به خاطر گذشته اي که گذشته حروم نکن. درسته که خونوادت مردن ولي تو هنوز زنده اي. حق زندگي کردن رو از خودت نگير.
سرم را تکان مي دهم و آه مي کشم. به ظاهر غم در چهره دارم اما در دل مي خندم. زيرچشم نگاهي به اميرحسين مي کنم و با خود مي گويم: « کاش بدوني با اين سکوتت چه کمک بزرگي به من کردي! »
با صداي زير و تيز مهماندار بيدار مي شوم. سرم روي شانه اميرحسين است. کمي گردنم را تکان مي دهم. دست به سينه نشسته؛ ساکت و بي حرکت. سرم را بلند مي کنم و دستي به موهاي ريخته در پيشاني ام مي کشم. بدون اين که تغييري در وضعيت نشستنش بدهد مي پرسد:
romangram.com | @romangram_com