#شاه_شطرنج_پارت_116

دروغ نمي گويد. اگر اين حال و روز خرابم نبود پويا هرگز به سراغم نمي آمد. فکرش را از سرم بيرون مي کنم و در سکوت به محوطه فرودگاه که از پنجره کوچک هواپيما قابل رويت است خيره مي شوم. با تذکر مهماندار، کمربندم را مي بندم و چشمانم را روي هم مي گذارم. از Take Off و Landing متنفرم. متوجه مي شود. دستش را روي پايم مي گذارد و آهسته مي گويد:
-اذيتي؟
آب دهانم را فرو مي دهم. گوشه چشمم را باز مي کنم و مي گويم:
-اختلاف فشار اذيتم مي کنه. استيبل که بشه خوب مي شم.
شکلاتي به طرفم مي گيرد و مي گويد:
-اينو بخور. خوبه واست.
سرم را از صندلي جدا مي کنم و شکلات را توي دهانم مي گذارم. فشار دستش را روي پايم بيشتر مي کند.
-هنوزم معتقدم که بهتر بود مسئول فنيت رو مي فرستادي.
سرم را نزديک مي برم؛ خيلي نزديک. آن قدر که تقريبا نوک بيني ام با صورتش مماس مي شود.
-آخه يه بنده خدايي، که اتفاقاً خيلي هم کار بلده، بهم توصيه کرد که به هيچ وجه اين کنفرانس رو از دست ندم!
از شيطنت نگاهم سرخوش مي شود.
-خدا به داد اوني برسه که با تو در بيفته.
مي خندم و سرم را عقب مي کشم. دستانم را روي شکمم قفل مي کنم و مي گويم:
-از پدرت چه خبر؟ کم پيدا شده!

romangram.com | @romangram_com